شهداي كميجان مرداني از بهشت , KOMIJAN's SHOHADA   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيهخواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد


پرشينبلاگ


:حضور و غياب

  بچه باحالها

بنياد شهيد

لينك دوم

لينك سوم

  صاحبخونه

 

 

  شهيد حجازي

 

 

شهيد بزرگوار سيد رحيم حجازی

 

او از نسل سرفرازان تاريخ بشريت و از سلالة رسول الله بود كه در سال 133 در كميجان از توابع شهرستان اراك پاي بعرصة وجود نهاد و چشم سيادت بر اين جهان بگشود پدرش سيدكاظم كه مردي متين و آرام و متدين و باخدا بود به شغل كاسبي مي پرداخت.

چنين قفس نه سزاي من خوش الحاني است       روم به روضة رضوان كه مرغ آن چمنم

 

هوالله

 

زبس زين خطة گلرنگ لاله شد پرپر

 

نشسته ژالة خون ، بر گل سپيد ظفر

 

زبس جوانه به خون زد گل شقايق ما

 

كنار فاجعه پهلو گرفت قايق ما

 

بدين شمار جهان لاله هاي سرخ نديد

 

كه كوچه كوچه مزين نمود نام شهيد

 

به مساجد كميجان و تمامي روستاهاي برچلو و كشور كه وارد مي شويم ، عطر و بوي معنوي وصف ناپذيري را استشمام مي كنيم و چشممان به قابهاي عكس و جمال بي مثال شهداي محل بر ميخورد . آنان با نگاهشان هردم ما را به راه راست هدايت مي كنند ، اما هزار حيف كه ما غافليم ، ما دوست و همراه قديمي شهيديم ، ولي غافليم ، گاهي ما خانوادة شهيديم ولي غافليم .

خدايا مارا از غفلت برهان و دلهاي مارا با چراغ هدايت شهيدانمان روشن گردان .

اكبر بهادري ، يوسف شاهوردي ، محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني و احمد حدادی ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

محمد تجلي رحيم حجازي حسين محمدي اكبر بهادري رضا بهادري فخارنيا 

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  صاحبان انقلاب

 

 

اين انقلاب مال چه كساني است ؟

قصة انقلاب ما يك قصة واقعي است و من اين قصه را زندگي كردم و نقش هاي آنرا بازي كردم با دوستان ، با ياران و با كساني كه اكنون براي آنان خاطره مي نويسم و عكسشان را قاب ميگيرم .

براي كساني كه صاحبان اين انقلاب بودند ، براي كساني كه در گورستانهاي شهرهاي مختلف كشورم داراي چند قبر در مزار شهدا هستند ، براي كساني كه هنوز هم خود را مديون اين انقلاب ميدانند و از انقلاب طلبي ندارند .

براي كساني كه پسرانشان با دريافت معرفينامه از بنياد شهيد هنوز هم استخدام نشده اند و با سيلي صورت خود را سرخ ميكنند و به كسي بروز نميدهند .

براي خانواده هايي كه هنوزهم شرم دارند از اينكه براي تقاضايي به بنيادهاي وابسته به شهدا و جانبازان بروند .

صاحبان اين انقلاب كساني بودند كه لباس برادر بزرگتر را به تن برادر كوچكتر ميكردند و اين تكرار برادراني كه در سالهاي بعد لباس برادر بزرگ خود را مي پوشيدند آنقدر تكرار مي شد تا آن لباس به فغان ميآمد و به مرز پاره و پورگي مي رسيد  و انقلاب را دلگرمي اينان بيمه كرده است و هنوز هم صداي بردران كوچكترشان كه حالا ديگر بزرگ شده اند از حسينيه امام خميني بگوش مي رسد .

 آنها بودند كه لباسهاي خاكي جبهه را با هزاران فاستوني رنگين كماني و عطر شابدول عظيمي جبهه را با هزاران شيشه ادكلن درجه يك عوض نكردند .

من اگر اين مطالب را مي نويسم نه بخاطر اين است كه تك تك اين جوانان را مي شناختم و خاطراتي از آنان بياد دارم ، بلكه علت اصلي اين نوشتن آنست كه چون جاي خالي معرفينامه اي براي شهداي كميجان را ديدم احساس كردم كه آن جوانان حق زيادي بر گردن ما مردم دارند و شايسته نيست كه از روي بي همتي و يا فراموشكاري و يا كم توجهي ما در حق آنان كوتاهي شده باشد و به همين دليل تصميم گرفتم در اين زمينه كاري بكنم و اگرچه خيلي هم شايد دير شده باشد اما به مصداق مثال معروف “ ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است “ اين كار را شروع كردم و ميدانم كه كارم بي عيب و نقص نخواهد بود ولي بهر صورت از ارواح پاك شهدا طلب بخشش و شفاعت آمرزش دارم ......

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  صاحبان انقلاب

 

 

اين انقلاب مال چه كساني است ؟

قصة انقلاب ما يك قصة واقعي است و من اين قصه را زندگي كردم و نقش هاي آنرا بازي كردم با دوستان ، با ياران و با كساني كه اكنون براي آنان خاطره مي نويسم و عكسشان را قاب ميگيرم .

براي كساني كه صاحبان اين انقلاب بودند ، براي كساني كه در گورستانهاي شهرهاي مختلف كشورم داراي چند قبر در مزار شهدا هستند ، براي كساني كه هنوز هم خود را مديون اين انقلاب ميدانند و از انقلاب طلبي ندارند .

براي كساني كه پسرانشان با دريافت معرفينامه از بنياد شهيد هنوز هم استخدام نشده اند و با سيلي صورت خود را سرخ ميكنند و به كسي بروز نميدهند .

براي خانواده هايي كه هنوزهم شرم دارند از اينكه براي تقاضايي به بنيادهاي وابسته به شهدا و جانبازان بروند .

صاحبان اين انقلاب كساني بودند كه لباس برادر بزرگتر را به تن برادر كوچكتر ميكردند و اين تكرار برادراني كه در سالهاي بعد لباس برادر بزرگ خود را مي پوشيدند آنقدر تكرار مي شد تا آن لباس به فغان ميآمد و به مرز پاره و پورگي مي رسيد  و انقلاب را دلگرمي اينان بيمه كرده است و هنوز هم صداي بردران كوچكترشان كه حالا ديگر بزرگ شده اند از حسينيه امام خميني بگوش مي رسد .

 آنها بودند كه لباسهاي خاكي جبهه را با هزاران فاستوني رنگين كماني و عطر شابدول عظيمي جبهه را با هزاران شيشه ادكلن درجه يك عوض نكردند .

من اگر اين مطالب را مي نويسم نه بخاطر اين است كه تك تك اين جوانان را مي شناختم و خاطراتي از آنان بياد دارم ، بلكه علت اصلي اين نوشتن آنست كه چون جاي خالي معرفينامه اي براي شهداي كميجان را ديدم احساس كردم كه آن جوانان حق زيادي بر گردن ما مردم دارند و شايسته نيست كه از روي بي همتي و يا فراموشكاري و يا كم توجهي ما در حق آنان كوتاهي شده باشد و به همين دليل تصميم گرفتم در اين زمينه كاري بكنم و اگرچه خيلي هم شايد دير شده باشد اما به مصداق مثال معروف “ ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است “ اين كار را شروع كردم و ميدانم كه كارم بي عيب و نقص نخواهد بود ولي بهر صورت از ارواح پاك شهدا طلب بخشش و شفاعت آمرزش دارم ...

 

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  ای شهيد

 

 اي شهيد

 با ريختن خون تو

 بر سرزمين كربلا

گلي از آزادي شكفت

و قطره قطره خون تو

درسي از ايمان و پايداري به ما داد

و به ما و آيندگان ياد داد

كه شهادت يعني عشق

و گذشتن از خود

يعني چه ؟

ديرزماني است كه مي شناسمت ، البته نه با نام و نشان ، نامت همان نام پرآوازه ، همان نام پرمعنا ، همان نام پيچيده در نخلستانهاي جنوب و كوهستانهاي غرب و نشانت در آنسوي لحظه هاي ديدار كه هرگز نيافتمش .

اعلاميه هايت را كه بر در و ديوار ميديدم ، هنوز نامت را نخوانده مي شناختمت و چه آشنا بودي در نظرم ، در گوشه گوشه هاي ذهنم بدنبال جايي ميگشتم كه تو را از آنجا مي شناختم ، ولي اينها فقط يك وابستگي بلند و وسيع قلبي بود بين ما و شما ، وگرنه ما كه با همديگر آشنايي يا نسبت خوني نداشتيم .

 چه ميگويم ؟

 از كجا ميدانم ؟

پس چرا دلم پر ميكشيد و در چشمم سوزش اشك را حس ميكردم ؟

 اگر نسبت نداشتيم ، چرا دلم ميخواست در نبودش اشك بريزم ؟

 وچرا اين قطرات سوزان اشك پوست صورتم را مي سوزاند ؟

 شايد كه از گذشته هاي دور يك نسبتي بين من و تو بود وگرنه چرا تصويرت اينهمه بنظرم آشنا مي آمد ؟

 اينكه لباسهايمان از هرم يك آفتاب خشك شده باشد ، كافي نيست ، اين كشش و جذبه حتماً يك علت ديگر دارد و من آن علت را نميتوانم درك كنم .

دير زماني است كه مي شناسمت ، اي دوست ، اگرچه نديدمت ، ولي مي شناسمت و با اينكه مي شناسمت ، هزار حيف كه هنوز نشناختمت.

دوست به حق پيوستة من ، كدامين واسطه ترا با خدا پيوند داد ؟ عشق بود ؟ عبادت بود ؟ يا دعاهاي نيمه شب مادرت ؟ شايد دستهايي كه به دعا بلند كرده بودي پلي شد ميان تو و خدا و تو از آن پل گذشتي و مارا اينطرف واگذاشتي ؟

 وتو چه پيروزمندانه از آن پل عبور كردي و به مقصود رسيدي ؟

 وقتي كه پل عبور برقرار شد ، مردد بودي كه بروي يا بماني ؟

 آخر در فضايي تنفس ميكردي كه از عطر گلهاي خوشبوي صداقت مملو بود .

خودت بودي و خودت و رنگ بيگانگي بر چهره ات نبود ، اگرچه از نظر مال و منال ضعيف بودي ، ولي از حيث عقل و كمال و ايمان و يقين و توكل قوي و ثروتمند بودي . بدور از پيچيدگي هاي روابط شهري ، ساده و بي ريا و خالي از تكلف به سپيدي دشتهاي وسيع بزچلو با آرامي روئيدي و بزرگ شدي و برخلاف ديگران كه بمرور پژمرده و كوچك ميشوند ، تو اما همچنان بزرگ و شاداب ماندي و همچنان مثل گلهاي هميشه بهار دائماً عطر افشاني خواهي كرد و جاودان خواهي بود و همين افتخار پدر و مادرت را بس . بوي احساست هنوز كوچه هاي باران خورده و كاهگلي كميجان را نوازش ميكند و گرمي مهرت هنوز خانه هاي حسرت زدة مادران چشم براه كميجاني را در سرماي آرزوهاي بر دل مانده ، صفا مي بخشد.

 از نظر جذابيت ، زبانزد اهل معني بودي و براي خويشان و دوستان و آشتايان ، محل مباهات بودي و براي رسيدن به باورهايت ، ناممكن ها را ممكن مي كردي و طبيعت را در راه نيات پاك خود وادار به تسليم و آرامش ميكردي و آخر هم آنچه را ميخواستي برگزيدي و به آنچه شايسته ات بود رسيدي .

نوش جانت باد و گواراي وجودت باد ساغر زمزم از دست ساقي كوثر و شفيع روز محشر .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  شهيدان جاويدانند

 

شهيد جاودانه ترين واژة تاريخ است .

شهيدان مظهر ايثار بودند و از جان كه گرانمايه ترين گوهر وجودشان بود از براي ما دست شستند و چون درك عظمت و بزرگي مقام اين عزيزان و پاكباختگان عاشق امري مشكل است و تفاوت بين آنان را فقط خداي مهربان ميتواند تشخيص دهد .

لذا تصميم بر آن شد كه با توجه به ترتيب الفبايي حروف نام خانوادگي اين عزيزان ، از آنها ياد شود و در پايان نيز جدولي كه نشانگر ترتيب تاريخ به شهادت رسيدن آنان است ارائه ميشود .

خداوند با عظمت را عذر تقصير ميخواهم و بر اين موهبتي كه در آستانة راه اين بنده ارزاني داشته شاكر و سپاسگزارم و همچنين از خانواده هاي محترم شهداي گرانقدر كميجان و ... كه اين حقير را شايستة اعتماد دانسته و اطلاعات لازم را در اختيارم گذاشتند منت دارم .

 اين مختصر را كه نه در خور عظمت و بلندي روح تمامي شهيدان است به روان پاك شهداي كميجان كه روح بيداري ايرانيان بودند تقديم مي كنم .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  جنگ تحميلی

 

 

جنگ تحميلي

 

طي سالهاي 58 و 59 ادعاي ديرينه خودمختاري كردها كه مورد حمايت نيروهاي چپ بود ، دوباره سربازكرده و با تشكيل احزاب و گروههاي كومله و حزب كمونيست كردستان شكل تازه اي بخود گرفته و آنها براي گردآوري سلاح به پادگان سنندج حمله كرده و ناامني هايي ايجاد كردند .

علاوه بر اين ادعاهای مختلفی در مناطق عرب نشين خرمشهر و بلوچ نشين زاهدان و ترکمن صحرا و گنبد و ترک نشين نقده و آذربايجان برپا شده و زخم های کهنه ای سر باز کرده و هرکسی بدنبال ماهی گرفتن از اين آب گل آلود بود . دولت موقت هم نگران اين بود که نکند برخوردهای تند با آنان موجب ذهنيت سازی منفی در مردم گردد و حتی الامکان سعی داشت اين فتنه ها را با پند و اندرز و نصيحت بخواباند .

از طرف ديگر بدليل ضعف بنيه نظامي در مناطق مرزي و ازهم پاشيدن مديريت ارتش در اوايل انقلاب ، ارتش عراق هم هر از گاهي به مرز غربي كشور تجاوز مينمود و از طرف ايران هم كه فعلاً آمادگي درگيري با همسايگان را نداشت ، فقط نامه هاي اعتراض آميز به سازمان ملل نوشته ميشد .

در اواخر شهريور ارتش متجاوز عراق طي يك هجوم و يورش ناگهاني و همه جانبه بخش هاي وسيعي از خاك ميهن ما را به اشغال خود درآورد و با حمله گسترده هوايي شهرهاي بزرگ و فرودگاه مهرآباد را بمباران كرد .

ياشار در دوازدهم مهرماه بدنيا آمد و فرداي آنروز من براي سرزدن به همسر و بچه نوزادم به بيمارستان شريعتي رفته بودم و در اتاق بيماران بودم كه يكباره صداي وحشتناك و گوشخراش آژير قرمز خطر از راديو شنيده شد و بلافاصله از همان پنجره اتاق ديدم كه تعدادي هواپيماي جنگي سياهرنگ كه در ارتفاع خيلي پاييني پرواز ميكردند با سرعت از كنار و جنوب بيمارستان گذشته و به سمت شرق رفتند .

بعداً معلوم شد كه آن هواپيماهاي سياهرنگ جت جنگنده از نوع  ميگ 21 و 19 عراقي و ساخت روسيه بودند كه پس از گذر از كنار بيمارستاني كه من در طبقه سوم آن بودم و زنان زائو از ترس و ناراحتي به خود ميلرزيدند ، بلوار كشاورز و بيمارستان هزارتختخوابي را بمباران كردند .

دو تن از فرزندانم : ياشار با شروع جنگ بدنيا آمد و درسا بلافاصله بعد از خاتمه جنگ پا به اين جهان گذاشت و برخلاف اين وضعيت ياشار ، پسري كاملاً آرام و صلح طلب است و درسا دختري جنگجو شلوغ و ناآرام .

به اين ترتيب جنگ در اواخر تابستان 59 شروع شد و با توجه به بهم ريختگي اوضاع ارتش بعد از انقلاب و عدم آمادگي آن از نظر سازماندهي و تداركات ، ضعف شديدي در مرزها آشكار بود و نيروي قوي وسازمان يافته اي كه بتواند درمقابل ارتش تا دندان مسلح عراق مقاومت نمايد ، وجود نداشت و در شهرها و مناطق اشغال شده نيروهاي محلي و بومي با امكانات بسيار محدود و اوليه در صدد دفاع از شهر و ديار خود برآمده بودند و در تهران هم  اوضاع شهر بشدت نگران كننده بود و هر لحظه خطر بمباران دشمن شهرها را تهديد ميكرد .

كم كم ضد هوايي ها بكار افتاد و اينبار ، هواپيماهاي عراقي از ترس ضد هوايي ها ، شبانه به تهران حمله ميكردند و و ديوار صوتي را شكسته و كوركورانه مناطق مسكوني را بمباران ميكردند .بدليل تشتت در مديريت كشور حميت يكپارچه و منسجم نظامي و تداركاتي و پشتيباني از جبهه نمي شد و لذا شهرهاي مهران و دهلران و قصرشيرين و بستان و سوسنگرد و خرمشهر به دست دشمن افتاد و شهر آبادان هم در محاصره قرار گرفته بود .

جنگ در بدترين شرايط به ما تحميل شده بود ، در شرايط آشفتگي كامل ارتش كه امرايش در سال 57 و 58 اعدام شده بود و ارتش توسري محكمي از ملت خورده بود و بدليل ضعف روحي و رواني حتي قادر نبود سرش را بلند كند، در چنين شرايطي كه صدام برنامه سه روزه براي تصرف تهران و نابودي كامل انقلاب را داشت ، پس از گذشت 2ماه از شروع جنگ ، امام فرمان تشكيل بسيج و ارتش بيست ميليوني را صادر كرد و بسيج تشكيل شد .

منهم كه از ابتدا بصورت غير رسمي عضو كميته و گروههاي حفاظت محلي مساجد جوادالائمه تهران نو و احرار تهرانپارس بودم پس از تشكيل كميته و بسيج هم ، با آن همكاري ميكردم ولي هيچگاه به عضويت رسمي اين نهادها درنيامدم ، آموزشهاي مختلف نظامي را در مساجد ديده بودم و در زمستان 60 هم رفتم سربازي ولي با وجودي كه درست در زمان جنگ در خدمت سربازي بودم هيچگاه به جبهه اعزام نشدم .

خيلي زود پس از تشكيل بسيج و هجوم مردم از مناطق مختلف كشور ، وضعيت جنگ از حالت عقب نشيني و تخليه شهرهاي واقع در خط مقدم ، ابتدا به حالت دفاع و تثبيت مواضع و سپس كم كم به حالت هجوم و اذيت آزار روزافزون دشمن و در نهايت به حملات وسيع و دشمن شكن و آزاد سازي شهرها و روستاهاي اشغال شده تبديل شد .

جوانان زيادي به شهادت رسيدند ، جبهه اي به وسعت مرزهاي غربي و جنوبي كشور از كناره هاي درياچة اروميه تا خليج فارس ، گشوده شده بود و جوانان مبارز و مؤمن در سراسر آن جبهه گسترده حضوريافته و تا آخرين قطره خون خود از خاك ميهن دفاع كردند .

من در همينجا براي همه آنان و از جمله شهيدان بزرگوار : اكبر بهادري ، مسلم شاهوردي محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

محمد تجلي رحيم حجازي حسين محمدي اكبر بهادري رضا بهادري فخارنيا 

در كنار اين ايثار و فداكاري جوانان از جان گذشته و شهادت طلب ،  كه در جبهه هاي جنگ در بزم آتش و خون به دفاع از ميهن پرداخته بودند ، متأسفانه در شهرها هم عده اي انسان از خدا بي خبر و بيدين با فعاليتهاي سوء اقتصادي از قبيل احتكار و گرانفروشي و اختلاس اموال بيت المال و خون مردم شريف و نجيب ايران را به شيشه ميكردند و مثل زالويي با مكيدن خون مردم روزبروز فربه تر مي شدند و هنوز هم ميشوند.

اين افراد چون خون اقشار مختلف مردم را مكيده اند ، نسبت به انواع خطرات و تغيير و تحولات حساس شده و موج سواران قهاري گشته اند ، اين خونخواران از خدا بيخبر ، خيلي زودتر از ديگران با شاخك هاي خود ، طوفانها و آن خطرات احتمالي را از قبل حس نموده و پوسته محافظ لازم را براي خود و منافع خودشان تنيده و آن را از هر خطر و خسارتي بدور داشته و مجدداً بر موج بعدي سوار ميشوند و روز بروز چاقتر مي شوند، اينان محتكرين اند كه به هيچكسي رحم نميكنند و انواع مايحتاج مردم را احتكار ميكنند .

من و تو و او به نيروي پاي مرديمان ثابت كرديم كه ميتوانيم در هر برهه از زمان ، دفاع كنيم و بسازيم . خاكريزهاي انقلاب ، بار ديگر دستان پرتوان را فراخواندند و مردم كشورمان فداكارانه با توجه به حجم عظيم بازسازي ويرانيها ، زمين سرد مناطق جنگزده را با تن خويش گرم و زنده كرد .

 هشت سال دفاع مقدس را در شرايطي به پايان رسانديم كه نگاه شرارت بار قدرتهاي بيگانه ، سوداي شيطنت جديدي را تقويت ميكرد .

 بي شك اگر بسيجيان غيرتمند و جان بركف در مقابل هجوم ناجوانمردانه دشمنان بعثي  دليرانه مقاومت نميكردند ، اينك شاهد ويرانه هاي بسياري بوديم كه ممكن بود حتي نه از ايراني نامي ماند و نه از ايران نشاني .

 ايثار بي غل و غش رزمندگان اسلام ، دستهاي آهيخته را به سان مشت پولاديني بر تنديس كفر و عداوت فرود آورد و سرانجام زمين سوخته هم نتوانست حريف سينه هاي تفتيده شود .

 لاله ها سرخند و اشكها آبي و خونبهاي اشك محرومان ، انقلاب است .

 انقلابي كه حاصل ايثارگريها و جانبازيهاي فداكاراني است كه چراغ بيداري و هوشياري را در مقابل تك تك ايرانيان روشن نگاه داشته و گل آفتاب انقلاب را آبياري كرده اند .

 اينان پرچم شهادت را بر دوش كشيده اند و هنوز هم همان پرچم بر بالاي آرامگاه جاودانيشان به اهتزاز ايستاده است .

كيست كه بار ديگر همانند جانبازان از كوزة صبر ، آب حيات بنوشد و خاك سرخ را با سرودي آبي نقش زند ؟

 آيا ميتوان اين همه ايثار را ناديده گرفت؟، هرگز ، اگر تاكنون هم غفلت شده است از سر دلمشغوليهاي صاحب قلم و ديگر كساني است كه بايد

 كميجان هر روزه با نگاه خورشيدي كه از پس كوه سرفراز دماوند برميخيزد ، جان ميگيرد و گرم ميشود و نظاره گر بازي روزگار است .

 تاريخ پر فراز و نشيبي را پشت سر گذاشته ايم ، ولي هرروز كه در امنيت و آرامش از خواب برميخيزيم ، هر روز كه فرزندانمان را در كمال آسايش خيال راهي مدرسه و دانشگاه ميكنيم ، بايد بياد كساني باشيم كه با نثار سرفرازانة جان عزيز خويشتن ، اين آسايش و امنيت را به ما هديه كردند .

حال كه شاهد ببار نشستن تلاش هاي سازندگي سازندگان هستيم ، بايد كه بياد شجاعت و رادمردي و ازخودگذشتگي و دلاوريهاي غيور مردان وشيرزناني باشيم .

عشقها ، زحمات ، ايثارها و ازخودگذشتگيها وتلاشهاي مردم شجاع و غيوري كه چه در راستاي به ثمر نشاندن درخت تنومند انقلاب و چه در زمينة پيشبرد اهداف و آرمانهاي انقلاب به ذهن ميآيد .

كساني كه در كمال مظلوميت و محروميت از امكانات به جبهه ها هجوم بردند و در مقابل هجوم ويرانگر ايستادگي كردند .

 اين منطقه در طول دوران مبارزه با رژيم ستم شاهي و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و در زمان دفاع مقدس         شهيد تقديم اسلام و ميهن كرده است .

جادارد كه كساني را كه امروز در ميان ما نيستند ولي يادشان با ماست ، بشناسيم و ادامه دهندة راهشان باشيم .

                              سيد مسلم يگانه روزنامة ايران مورخه 9/7/81

 

 

تعزيه و تعزيه خواني

اكبرآقا فرزند آقاحسين كه بعداً نام خانوادگي تجلي را براي خود برگزيده و به مكه نيز مشرف شد و حاج اكبرآقا صدايش ميكردند ، از همان ابتداي تأسيس تعزيه در محله سراب عيسي آباد ، نقش شمر ويزيد و ساير ائمه كفر را بعهده گرفته بود و انصافاً هم آن نقش را خيلي خوب اجرا ميكرد .

صدايش بسيار بلند و رسا بود و با نفس خوبي هم كه داشت اشعار بحر طويل را خيلي روان و غلط غولوط ميخواند و خم به ابرو نميآورد و هنگام تعزيه هم سيگار اشنو ويژه ميكشيد .

پدرم از همان ابتدا سرسلسله خاندان اهل بيت عصمت و طهارت و سرور شهيدان را بازآفريني و نقش آفريني ميكرد و طبيعتاً در آخر تعزيه ، جنگ و جدال سربازان و جوانان بني هاشم با آل سفيان و شهادت فرزندان زهرا به نمايش گذاشته ميشد .

آنان با نهايت شجاعت و دلاوري و اخلاص وغرق در ايمان ، به تنهايي به قلب دشمن بدكار و نابكار و انبوه زده و از كشته پشته مي ساختند و در آخر از شدت تشنگي و انبوه سپاهيان دشمن ، در حالي كه لباس سفيد و كفن شان پوشيده از تيرهاي چوبي شده بود ، كه هنگام دوختن لباس بر روي آن تعبيه شده بود ، بر روي خاك گرم دشت گلگون كربلا مي افتادند و براي آخرين با ر امام حسين را صدا ميزدند .

پدرم كه از سه سالگي من و از سال 1337 تعزيه ميخواند ، در تعزيه نقش امام حسين را اجرا ميكرد و هنوز هم با وجود كهولت سن ، آن نقش را بعهده دارد .

پدرم كه تا اين لحظه در خيمه گاه بر روي منبر چوبي مسجد و يا كرسي يا صندلي نشسته و غمناك سر در گريبان خود فرو برده بود ، ناگهان كمر راست ميكرد و با فرياد ، خواهرش زينب را صدا كرده و از او ميخواست كه ذوالجناح را بياورد ، چون كه خبر رسيده كه مثلاً عباس را از اسب بر زمين افكنده اند .

زينب آه و واويلا كنان دهانه و افسار اسب را ميگرفت و او را  مي آورد و درحاليكه بقيه اهل و عيال امام فرياد واويلا و وامصيبتا مي كشيدند ، امام با عجله بر اسب سوار شده و به سوي ميدان روان ميشد ، در آنجا در حالي كه با سرعت تمام اسب را ميراند به لشگريان شمر ستمگر و ابن سعد ملعون حمله ور ميشد و پس از چند دور ، دور ميدان گشتن ، بر بالاي سر آن كشته ي قوم دغا ، از اسب پياده ميشد و جنازه او را در آغوش ميگرفت و پس از خواندن چند بيت شعر سوزناك ، كه گاهي هم از طرف آن جوان بر خاك افتاده پاسخ داده ميشد و حسابي موجب تألم و تأثر خاطر تماشاچيان شده و اشك آنها را تا آخرين قطره ميچكاند ، تعزيه با دعاي پدرم و سلام به پيشگاه ائمه اطهار و امام عصر والزمان خاتمه مييافت .

موضوع شهيد نمودن پدرم بوسيله شمر هم ، يكي از مواردي بود كه بچه هاي محل در ايام دهه محرم الحرام و روزهاي برگزاري تعزيه براي ما دست مي گرفتند و ما كه در سنين كودكي مالامال از نفرت و تعصب نسبت به شمر و يزيد و آل سفيان شده بوديم ،‌ قطعات شاخ بز را كه مردم پس از خوردن كله و پاچه آنرا در مزبله ها و كوچه ها انداخته بودند ، يافته و با آن كه شبيه خنجر شمر ستمگر بود به بچه هاي شيطان و مردم آزار محله ، حمله ور مي شديم .

آن شاخ ها چقدر تيز بودند و ايمان ما چقدر قوي ،كه آنرا مثل زوبين بدست گرفته و با تخم و تركه ي شياطين و شمر و شمرزادگان مي جنگيديم  و غالباً هم ما از آنها شكست ميخورديم ، لابد مظلوميت و شهادت مظلومانه جزو خصيصه ي امامان و امامزادگان و مشابهين آنها بوده است .

به اين ترتيب بود كه ما بچه ها به تعزيه علاقمند ميشديم و از تخته شمشير چوبي و از درب پيت حلبي روغن و بنزين كه دستگيره هم داشت سپر و قالخان درست ميكرديم و تعزيه بازي ميكرديم .

 

 

 

تعزيه خواني من

در آن زمانها و در دوره دبستان ، من با محمود بهادري و حجت سلطاني و محمد يزدي و اسماعيل يزدي و محمدرضاترك و حميد لقماني و چند نفر ديگر همكلاس و رفيق بودم . عزت الله يزدي كه عكاسي ميكرد و از تعزيه خوانهاي خوب و خوش صداي محله بازار بود ، چند بيت شعر تكخواني در تعزيه ميخواند از قول حضرت عباس در صحنه اي كه شمر از طرف يزيد براي او كه سقاي دشت كربلا و علمدار حسين است امان نامه آورده و از او ميخواهد كه به لشگر يزيد بپيوندد ، تا از كشته شدن نجات يافته و از مزاياي دوستي با شمر و يزيد هم برخوردار شود .

شعر با اين مطلع آغاز ميشد :

 او گون كه ويرر ايسسي سين گون يره            بر وزن : فعيلــــن  فعيلـــــن فعيلن فعيل .

 محمد يزدي و اسماعيل يزدي هم از خانواده يزدي و پسران ميرزا نبي الله و عزت الله يزدي بودند ، كه اين شعر را آوردند و با هم در پشت بام خانه حياط پشتي منزل محمود بهادري آن را ميخوانديم .

 خلاصه بمرور قاطي تعزيه خوانها ميشديم و ماها كه يك نفر پارتي  مثل پدرم در ميان آن گروه داشتيم امكان ورود و ترقي زيادي داشتيم ، در حالي كه ديگران به راحتي نميتوانستند وارد جرگه تعزيه خوانها بشوند .

جعفر جيك جيك هم بود و روح الله ميوه كه رفتيم و سرمان را با روسري هاي عربي و چفيه و عقال ، مثل طفلان صغير حرم و خاندان اهل بيت بستند و در كنار ساير اهل  وعيال امام نشستيم و به عنوان بازيگران صامت و سياهي لشگر در تعزيه شركت كرديم .

اشعار تعزيه كه سرگذشت ائمه اطهار و ذكر مظلوميت آنان و خصوصاً سيدالشهدا و 72 تن يارانش بود و به زبان تركي هم خوانده ميشد ، بقدري در اثر تكرار و تكرار هر ساله در روح و جان مردم كميجان اعم از زن و مرد نفوذ كرده بود ، كه حتي در مواردي با آن گفتگو ميكردند و مثل اشعار فولكلوريك ورد زبان مردم در هنگام كار و تلاش بود و از طرفي فاقد هرگونه بار معنايي منفي و جنسي هم بود .

در حاليكه دختران و زنان در هنگام قاليبافي اشعار فولكلوريك ميخواندند ، مردان در حين كار، اشعار مذهبي و تعزيه را واگويه ميكردند و در هنگام درو ، آبياري ، خرمنكوبي ، كوزه گري و غيره بود كه اين اشعار را با حالت محزون با خود زمزمه ميكردند.

در مراحل بعدي نيز من نقش هاي مختلفي از قبيل طفلان زينب و عبدالله بن حسن و جبرئيل و را در جبهه موافق بعهده گرفته و با موفقيت اجرا ميكردم .

آخرين بار نقش مارد را به عهده من گذاشتند ، مارد يكي از پهلوانان قوي و بت پرست لشگر يزيد بود كه در جريان تعزيه شهادت عباس ابن علي ، حاضر ميشد بعنوان اولين نفر  به جنگ حضرت ابوالفضل العباس ، علمدار كربلا برود .

من اطلاعي از موسيقي و الحان و مايه هاي آواز و غير آن ندارم ولي ميدانستم كه از قديم الايام تاكنون كساني كه در جبهه ي امام نقش آفريني ميكردند ، اشعار خود را با صداي نسبتاً نازك و ملايم و آواز حزين و لحن كشدار و غمين مي خواندند ، و افراد جبهه دشمن و طرفداران يزيد و معاويه عليه اللعنه ، اشعار خود را با صداي بلند و آواز كلفت و خشن و ترسناك ميخواندند ، بنحوي كه دل شنونده از ترس مي لرزيد .

وقتي كه نوبت خواندن به من رسيد شروع به خواندن شعر از روي نسخه كردم .

اولين مصرع را كه با صداي مخالف خواندم ، دلم هري ريخت پايين و توي دلم خالي شد و با خودم گفتم اين صدا كه به من نمي آيد و من بايد با صداي موافق بخوانم ، فوراً لحن خودم را عوض كردم و بقيه آن بيت را با لحن موافق خواندم ، ديدم مضمون و مفهوم شعر با لحن موافق نميخورد و اين كلام ،كلام دشمن است و لذا بازهم لحن خودم را عوض كردم و با لحن مخالف شعر را خواندم .

با اين همه تغيير در لحن و صدا در ميان آن جمعيت انبوه تماشاچي ، حسابي خودم را گم كرده بودم و توي دلم دنبال راهي براي خلاصي بودم كه چشمم به فهرست گردان افتاد ديدم او كه خودش را به من رسانده بود با غيظ گفت :

 “ بسده بسده چال طپپالي گيد ايشييه “ يعني ؛ كافيه كافيه برو به جنگ گند زدي  .

خلاصه اين آخري بقدري افتضاح بار آورد كه من براي هميشه تعزيه خواني را ترك كردم .

 پيدايش تعزيه خواني

با اداي احترام به ارواح پاك و مطهر سيدالشهدا و 72 تن ياران جانبازش و طلب رحمت و شفاعت آن امام همام براي خود و والدينم و تمام كساني كه در جهت برگزاري مراسم آموزنده و مذهبي و مردمي تعزيه همت گماشته اند .

جوانان زيادي به شهادت رسيدند ، جبهه اي به وسعت مرزهاي غربي و جنوبي كشور از كناره هاي درياچة اروميه تا خليج فارس ، گشوده شده بود و جوانان مبارز و مؤمن در سراسر آن جبهه گسترده حضوريافته و تا آخرين قطره خون خود از خاك ميهن دفاع كردند ، و من در همينجا براي همه آنان و از جمله شهيدان بزرگوار : اكبر بهادري ، مسلم شاهوردي ، محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال ، براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

در كنار اين ايثار و فداكاري جوانان از جان گذشته و شهادت طلب ،  كه در جبهه هاي جنگ در بزم آتش و خون به دفاع از ميهن پرداخته بودند ، متأسفانه در شهرها هم عده اي انسان از خدا بي خبر و بيدين با فعاليتهاي سوء اقتصادي از قبيل احتكار و گرانفروشي و اختلاس اموال بيت المال و خون مردم شريف و نجيب ايران را به شيشه ميكردند و مثل زالويي با مكيدن خون مردم روزبروز فربه تر مي شدند و هنوز هم ميشوند.

اين افراد چون خون اقشار مختلف مردم را مكيده اند ، نسبت به انواع خطرات و تغيير و تحولات حساس شده و موج سواران قهاري گشته اند ، اين خونخواران از خدا بيخبر ، خيلي زودتر از ديگران با شاخك هاي خود ، طوفانها و آن خطرات احتمالي را از قبل حس نموده و پوسته محافظ لازم را براي خود و منافع خودشان تنيده و آن را از هر خطر و خسارتي بدور داشته و مجدداً بر موج بعدي سوار ميشوند و روز بروز چاقتر مي شوند، اينان محتكرين اند كه به هيچكسي رحم نميكنند و انواع مايحتاج مردم را احتكار ميكنند .  

شهيد حسين يوسفي برچلوئي از شهداي جنگ

                                                                روزنامة جمهوري اسلامي 25/8/74 صفحة 11

شهيد جاودانه ترين واژة تاريخ است .

شهيدان مظهر ايثار بودند و از جان كه گرانمايه ترين گوهر وجودشان بود از براي ما دست شستند و چون درك عظمت و بزرگي مقام اين عزيزان و پاكباختگان عاشق امري مشكل است و تفاوت بين آنان را فقط خداي مهربان ميتواند تشخيص دهد .

لذا تصميم بر آن شد كه با توجه به ترتيب الفبايي حروف نام خانوادگي اين عزيزان ، از آنها ياد شود و در پايان نيز جدولي كه نشانگر ترتيب تاريخ به شهادت رسيدن آنان است ارائه ميشود .

خداوند با عظمت را عذر تقصير ميخواهم و بر اين موهبتي كه در آستانة راه اين بنده ارزاني داشته شاكر و سپاسگزارم و همچنين از خانواده هاي محترم شهداي گرانقدر كميجان و ... كه اين حقير را شايستة اعتماد دانسته و اطلاعات لازم را در اختيارم گذاشتند منت دارم .

 اين مختصر را كه نه در خور عظمت و بلندي روح تمامي شهيدان است به روان پاك شهداي كميجان كه روح بيداري ايرانيان بودند تقديم مي كنم .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  شهيد اول کميجان

 

 

اولين شهيد

 

فرهنگ ايثار و شهادت از زمان كودكي در ذهن و جان جوانان كميجان جايگير شده و آنها با شنيدن و تكرار هرسالة اشعار و آوازهاي تعزيه خوانان ، اشعار حماسي و شهادت طلبانه ياران امام حسين در كربلا را ورد زبان خود داشتند .

پس از برگزاري تظاهرات روزعاشوراي سال 1357 ، مردم آزاديخواه و انقلابي كميجان هم از آن به بعد بيكار ننشستند و تظاهرات مفصلي براه انداختند و براي اولين بار در سراسر ايران بطور دسته جمعي ، اقدام به خلع سلاح پاسگاه ژاندارمري كميجان كردند و سلاحها را بين افراد تقسيم نمودند .

 پس از اين واقعه بي نظير و خطرناك ، رژيم كه حاضر به قبول ريسك تشجيع و تسليح مردم نبود ، تمامي نيروهاي مسلح خود در منطقه اراك را به كميجان اعزام و آنجا را به محاصره خود در آورد و در جريان بازپس گيري سلاحها ، كه آنهم بطور داوطلبانه از طرف بزرگان و ريش سفيدان محل بمنظور جلوگيري از گسترش درگيري و ريخته شدن خون افراد بي گناه ، انجام شد ، يك معلم از اهالي فضل آباد بنام فضلعلي كه از بالاي بام در حال انداختن كوكتل مولوتف بر روي كاميون حامل گارد بود ، در اثر تيراندازي آنان ، به شهادت رسيد ، روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

در اينجا  براي گرامي داشت حركت مردم و ارج گذاري به شهيد فضلعلي ، مجدداً لازم ميدانم تأكيد نمايم كه اين حركت انقلابي مردمي پس از عاشورا انجام شد ، و مردم كميجان در ديماه سال 57 هيچ تجربه اي از خلع سلاح واحدهاي نظامي و انتظامي و تصرف كلانتري ها و غارت پادگانها و ساخت و پرتاب كوكتل مولوتف نداشتند و همه اين اعمال را في البداهه انجام داده بودند و اين البته ارج و اجر بيشتري دارد.

السابقون السابقون ، اولئك المقربون . درود بر همه آنان باد .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  مردان بهشتی

 

 

همچنانكه در جريان مبارزات سياسي و انقلابي قبل از سال 57 جوانان و دانشجويان ما نيز حضور مؤثر داشتند و در جريان انقلاب و جنگ نيز شهداي عزيزي را به مام ميهن مقدس تقديم نموديم .

  اين كتاب قطعه ايست از سرگذشت آدم هايي كه بزرگي وجودشان در عظمت هيچ گفتاري نمي گنجد .

جوانان و دانش آموزان ساده دل ومخلصي كه هنوز گرمي وجودشان را از تك تك نيمكتهاي خالي مدارس و كوچه ها و خيابانها ميتوان حس كرد ، آنهائيكه بوي كاهگل ، كوچه هاي آبادي و شهرشان را به عطر شهادت و شهامت مزين نمودند ، وچنان آرام رفتند كه تنها ياد و نام و راهشان براي ماباقي ماند و برما واجب است كه نام و ياد اين شهداي گرانقدر را تا هميشة تاريخ در اذهان زنده نگه داريم .

                                                                              لاله هاي سبز جرقويه عليا       حسن احمدي دستجردي انتشارات مرشد  .  

تلاش براي به تصوير كشيدن آثار شهيدان كار همه نيست ، قلبي عاشق مي طلبد و قلمي دردآشنا ، قلمي كه بتوان به آن نوشته اش سوگند خورد ، شهيدان كوير مانند آسمان پرستاره اش راز و رمزهاي خاصي دارند كه با همه كس بروشني سخن نميگويند و نوشتن آثار آنان كار هر كسي نيست ، بلكه توفيقي خاص از جانب رب شهيدان را مي طلبد .

خوشحالم كه اين توفيق بزرگ را خداي مهربان نصيب چهره اي درد آشنا نمود و به قلم اين بندة حقير كتاب لاله هاي سبز و شقايق هاي نعماني دشتهاي كميجان را به نگارش در آمد .

نگارشي كه خواندنش شفابخش دلهاي عاشقان شهدا و امام شهيدان خواهد بود و اميدوارم خداي شهيدان و سيدشهيدان خير كثير نصيب والدين اينجانب نمايد .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  موقعيت مکانی کميجان

 

 

موقعيت جغرافيايي

كميجان در 90 كيلومتري شرق همدان و 90 كيلومتري شمالغرب شهرستان اراك درمختصات جغرافيايي 20 و 49 طول شرقي و 40 و 34 عرض شمالي قرار داشته و از نظر تقسيمات كشوري تابع شهرستان اراك ميباشد . كميجان اگرچه از نظر سياسي تابع استان مركزي و اراك است ، ولي به لحاظ فرهنگي و زبان به مناطق شرقي همدان گرايش داشته و فاصله آن از هر دو شهرستان 90 كيلومتر است و در حال حاضر جاده ارتباطي به هر دو شهر آسفالته بوده و يك ساعته ميتوان به هر يك از دو شهر رسيد .

راه هاي دسترسي

كميجان در 90 كيلومتري شرق همدان و 90 كيلومتري شمالغرب شهرستان اراك درمختصات جغرافيايي 20 و 49 طول شرقي و 40 و 34 عرض شمالي قرار داشته و از نظر تقسيمات كشوري تابع شهرستان اراك ميباشد .

اگر بر روي نقشه هاي موجود ، چهار شهر اراك ، ملاير ، همدان و كميجان را  به همديگر وصل كنيم ، يك لوزي بدست ميايد كه كميجان و ملاير در دوسر قطر كوچك بطول 65 كيلومتر و اراك و همدان در دو سر قطر بزرگ لوزي مذكور بطول 135 كيلومتر قرار خواهند گرفت .

كميجان از طريق جاده هاي آسفالته اي كه بصورت شعاعي از خود منشعب كرده به شهرهاي اراك ، ملاير ، همدان ، آشتيان و تــفرش دسترسي دارد و فاصلة آن با هردو مركز همدان ( اراك و همدان ) حدود 90 كيلومتراست.

شرايط زيست محيطي

اين منطقه با برخورداري از تمدني كهن و آثار غني تاريخي و جاذبه هاي متعدد فرهنگي طبيعي و زيارتي ، هواي سالم و ملايم ، و از همه مهمتر مردمي خونگرم و غريب نواز و ميهمان دوست ، زمينة مناسبي براي جذب مسافران و ايرانگردان و ايجاد مراكز تفريحي و خدماتي را فراهم آورده و مسافران و بويژه كساني كه از اراك يا قم عازم همدان هستند ميتوانند ضمن استفاده از جادة آسفالته و كوتاه ميانبر اراك ـ كميجان ـ همدان ، فرهنگ غني و طبيعت زيباي كميجان را نيز ، از نزديك ببينند .

بهرحال اگر هم نام اين دشت پربركت (برچلو يا بزچلو ) در كتابهاي تاريخي كمتر آمده باشد ، بسياري از آفرينندگان تاريخ در آغوش گرم اين دشت پرورش يافته و با اسبهاي تيزپاي خود گرد و خاك دامنة كوهها و دره ها را به هوا بلند كرده اند و در مواردلزوم به دفاع از هويت ، ناموس ، شرف و سربلندي سرزمين خودبرخاسته اند.

 همچنانكه در جريان مبارزات سياسي و انقلابي قبل از سال 57 جوانان و دانشجويان ما نيز حضور مؤثر داشتند و در جريان انقلاب و جنگ نيز شهداي عزيزي را به مام ميهن مقدس تقديم نموديم .

 

 

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  آشنايی با استان مرکزی

 

 

آشنايي با استان مركزي

 استان مركزي با مساحت 29530 كيلومتر مربع حدود 82/1 درصد كل مساحت كشور را در بر ميگيرد . بر اساس آخرين تقسيمات 1375 استان داراي 8  شهرستان و 15 بخش  19 شهر 60 دهستان و 1394 آبادي و روستاي داراي سكنه و 46 آبادي فاقد سكنه و خالي است . شهرستانهاي آن عبارتند از آشتيان اراك تفرش خمين دليجان ساوه سربند و محلات . آب و هواي آن نيمه بياباني ، آب و هواي معتدل كوهستاني و آب و هواي سرد كوهستاني . بادها جريان فشار زياد آسياي مركزي ، جريان فشارهاي اقيانوس هند ، جريان اقيانوس اطلس و درياي مديترانه . از ارديبهشت تا شهريور مناسبترين زمان براي مسافرت به سراسر استان ميباشد . از نظر تاريخ باستان ، استان در هزارة اول قبل از ميلاد جزو ايالات ماد بزرگ بود و در زمان سلوكيان ، اين منطقه مخصوصاً قسمت شمالي آن ( دهستان خورهه ) مورد توجه حكام يوناني بوده است در زمان خسرو پرويز استان مركزي در بخش مغرب تقسيمات كشوري آنزمان ( كوست خوربران) ، كه به معني محل غروب خورشيد بود ، قرار داشت . در قرن اول پس از هجرت بنام كوهستان يا قهستان ( جبال ) نامگذاري شد . در قرن دوم هجري همراه با همدان و ري و اصفهان بنام عراق عجم نامگذاري شد . در قرن چهارم شهرهاي ايالت جبال عبارت بودند از : همدان ، رودآور ، خورهه ، سهرود ، ابهر ، سمنان .... و گربايگان بود و در همين دوره مراكز و كانونهاي درجه اول شهري عبارت از : ساوه ، تفرش ، وره ، ساروق و گلپايگان  و شهرهاي مبادلاتي درجه دوم شامل : خمين ، كميجان ، ميلاجرد ، خنداب و .... بودند .

شهر اراك كمتر از دو قرن پسش و در زمان حكومت فتحعلي شاه ايجاد شد . اين شهر ابتدا قلعة سلطان آباد و سپس شهر نو و بعد شهر سلطان آباد نام گرفت و در سال 1316 با عبور خط آهن سراسري به اراك تغيير نام داد .

در زمان  فتحعلي شاه ، ولايت عـــــراق شاهد نا امني ها و شورش هاي متعدد اهالي فراهان ( زلف آباد ) و گلپايگان  و چهارلنگ بوده و قشون حكومتي به فرماندهي يوسف خان گرجي  قلعة زلف آباد را با خاك يكسان كرد و سپس در جاي آن شهر جديدي بنام سلطان آباد ايجاد شد كه كانون مبادلات منطقه بوده و تا اوايل 1270 نقش نظامي داشت و محل سكونت سپهدار عراق بود . مقارن شروع جنگجهاني اول و فروپاشي قاجاريه ، قواي روسيه شهرهاي ساوه و سلطان آباد و مناطق اطراف آنها را اشغال كرد .

علاوه بر آتشكدة آذرگشسب در روستاي فردجان ( پردقان ) ، تل ماستر نيز در نزديكي آن از مناطق سيزده گانه قباد ساساني بوده است .

بر اساس آماربرداري سراسري 1375 جمعيت استان 1228812 نفربوده است كه 1/57 درصد آن شهرنشين و 9/42 درصد ساكن روستاها بوده اند ، و از جمعيت استان 616 هزار نفر مرد و 612 هزار نفر زن بوده اند و نسبت تعداد زن به مرد 100 به 101 بوده است .

از نظر گروههاي سني 3/38 درصد از جمعيت كمتر از 15 ساله و 1/56 درصد از جمعيت بين 15 تا 64 ساله و 6/5 درصد جمعيت نيز 65 سال و بيشتر ميباشند .

در حال حاضر 8/99 درصد مردم استان مسلمان و از ميان 1078290 نفر جمعيت شش ساله و بالاتر 3/79 درصد باسواد هستند .

 استان مركزي در تقاطع چين خوردگي البرز و زاگرس واقع شده است  و ناهمواريهاي استان از رشته كوههاي مركزي و پيشكوههاي داخلي زاگرس تشكيل شده است  .

 

تقسيمات كشوري وبخشداري

كميجان به لحاظ تاريخي جزو ولايت اعلم از ولايات پنجگانة همدان بوده است ، بخشداري كميجان در سال 1313 تصويب و در سال 1316 تأسيس شد ولي چون ساختمان مخصوصي نداشت مدتها بصورت استيجاري در خانة به حالت نيمه فعال برقرار بود تا در سال يك ساختمان بسيار خوب و مناسب حال آن روزگار ساخته شد و همين ساختمان هم مدتها بدون استفاده ماند و حتي رو به تخريب رفت تا اينكه بعد از انقلاب رونق بيشتري گرفت و با تمامي ظرفيت بكار مشغول شد .     

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  معرفی سايت های مرتبط

 

 

بنام خدا

كميجان در اينترنت

معرفی سايت های مرتبط با كميجان

 

به اطلاع عموم علاقمندان مي رساند كه اينجانب بخشي از نتيجه تحقيقات چندين سالة خود درباره كميجان شناسي را براي ارائه به همشهريان ، در برنامه هاي اينترنتي ارائه نموده و از اين طريق در اختيار عموم قرار داده ام .

 از اين پس كليه كساني كه به امكانات ارتباطي شبكه جهاني اينترنت دسترسي داشته باشند ، مي توانند با مراجعه به آدرس هاي اينترنتي ذيل از اين اطلاعات به زبان فارسي استفاده نموده و در صورت لزوم با نويسنده تماس برقرار نمايند .

در مورد شهداي كميجان  :

                                              http://www.komijanshohada.persianblog.ir 

در مورد عراقي شاعر عارف و نامدار كميجان :

                                                  http://www.komijanaraghy.persianblog.ir

در مورد تغذيه مصنوعي باستاني كميجان : 

                                                    http://www.komijangollar.persianblog.ir

در مورد تاريخ و جغرافياي كميجان :

                                                             http://www.komijan.persianblog.ir

در مورد فرهنگ و آداب و رسوم كميجان : 

                                                 http://www.komijanculture.persianblog.ir

در مورد ايل هاي برچلو و بزچلوي كميجان :

                                                             http://www.komijan.persianblog.ir

در مورد تعزيه خواني در كميجان : 

                                                      http://www.komijantazie.persianblog.ir

در مورد  چهره هاي نامداركميجان :

                                             http://www.komijannamdaran.persianblog.ir

در مورد انساب و طوايف كميجان :   

                                                      http://www.komijantree.persianblog.ir

در مورد ( مشهدي تقي جاويد ) :

                                                     http://www.komijanbaba.persianblog.ir

در مورد كميجان ( داداشعلی كلوانی ) :

                                                http://www.komijankalvany.persianblog.ir

همانطور كه در صورت مراجعه به آدرسهاي فوق ملاحظه خواهيد كرد اطلاعات گردآوري شده تاكنون بسيار ناقص بوده وبراي گردآوري اطلاعات كاملتري در مورد كميجان به كمك و مساعدت كليه علاقمندان و دانش پژوهان نيازمندم و لذا از كليه كساني كه بخواهند با نويسنده مطالب تماس برقرار كنند خواهش ميكنم به اين آدرس بروند و براي من پيام بگذارند .

http://www.komijanian.persianblog.ir

براي ديدن عكس هايي در مورد كميجان به اين آدرس برويد .

http://www.community.webshots.com/user/komijan2002

همچنين علاقمندان ميتوانند بنام فارسي يا انگليسي كميجان در كليه جستجوگرهاي اينترنتي از قبيل گوگل ، ياهو ، آلتا ويستا و غيره جستجو نموده و سايت هاي مرتبط را بيابند .

 

با آرزوي توفيق همه علاقمندان به توسعه و آباداني كميجان    

                                                                          

                           محمد كميجاني (جاويدراد )                                                                                                                                                   تابستان 1382

 

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  مقدمه

 
مقدمه

“ سرداري كه در پاسداري از ايران مقدس كشته شود ، شهيد است و انوشه روان و سزاوار پرديس ، و سربلند در داوري رستاخيز “  .

“ اي ايران زمين ، اگر از تو بزرگي و شكوه يافتم ، بهاي گزافي پرداختم ، قرباني ارجمندي در راه تو دادم او پسر دلير و دلبندم بود “ .                                                                        “كارنامك من شاپور اورمزد “

من ميان اين قاب اگر خنديدم ، به هواي آسمان بود نه زمين

آينه خوب ميداند كه سرخي لبخند من

به قامت هيچ پنجره اي دوختني نيست

 ماه هم اگر چراغ شب شد از عظمت خورشيد است

و گرنه عمر هر فانوس و شعله و شمعي

تا طلوع سپيده بيشتر نمي پايد

بگذار نام مرا ستاره ها تكرار كنند ، اي شمع

كه تو پروانه اي را هم اگر آتش زدي

به بهانة خورشيد بود ، نه تك شعله اي كه تو باشي

ماه ميداند و مهر هم

 كه اگر من سوختم ققنوس بودم و تو اگر ماندي خروس

من ققنوسم ،  مرا آلودة تدابير خاكي و شعارگرفتة امروز و فرداي خود نكن

من ققنوسم ، مرا به ارزاني قفسي كه خود ساخته اي نفروش

قطره قطرة خون من يادگار من است در تاريخ

قطره هاي خونم را از در و ديوار شهرت نياويز

سكوت يارانم را بشنو ، ياراني كه به جا مانده اند

ياراني كه هر روز هزاربار جگر خود را خون مي كنند و دم بر نمي آورند 

اين سكوت نيست ، فرياد است

فرياد آنها را قرباني آلودگيهاي كرم گرفتة سياستهاي خود نكن

مرا قرباني نكن ، يارانم را قرباني نكن

من اگرسوختم ، حالا ديگر جزئي از خورشيدم

من اصلاً خود خورشيدم ، مرا آلودة ابرهاي شهر دودآلوده هر روز تكراري ات نكن .

احمد جلالي فراهاني روزنامة ايران مورخه 9/7/81

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو