شهداي كميجان مرداني از بهشت , KOMIJAN's SHOHADA   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيهخواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد


پرشينبلاگ


:حضور و غياب

  بچه باحالها

بنياد شهيد

لينك دوم

لينك سوم

  صاحبخونه

 

 

  جنگ تحميلی

 

 

جنگ تحميلي

 

طي سالهاي 58 و 59 ادعاي ديرينه خودمختاري كردها كه مورد حمايت نيروهاي چپ بود ، دوباره سربازكرده و با تشكيل احزاب و گروههاي كومله و حزب كمونيست كردستان شكل تازه اي بخود گرفته و آنها براي گردآوري سلاح به پادگان سنندج حمله كرده و ناامني هايي ايجاد كردند .

علاوه بر اين ادعاهای مختلفی در مناطق عرب نشين خرمشهر و بلوچ نشين زاهدان و ترکمن صحرا و گنبد و ترک نشين نقده و آذربايجان برپا شده و زخم های کهنه ای سر باز کرده و هرکسی بدنبال ماهی گرفتن از اين آب گل آلود بود . دولت موقت هم نگران اين بود که نکند برخوردهای تند با آنان موجب ذهنيت سازی منفی در مردم گردد و حتی الامکان سعی داشت اين فتنه ها را با پند و اندرز و نصيحت بخواباند .

از طرف ديگر بدليل ضعف بنيه نظامي در مناطق مرزي و ازهم پاشيدن مديريت ارتش در اوايل انقلاب ، ارتش عراق هم هر از گاهي به مرز غربي كشور تجاوز مينمود و از طرف ايران هم كه فعلاً آمادگي درگيري با همسايگان را نداشت ، فقط نامه هاي اعتراض آميز به سازمان ملل نوشته ميشد .

در اواخر شهريور ارتش متجاوز عراق طي يك هجوم و يورش ناگهاني و همه جانبه بخش هاي وسيعي از خاك ميهن ما را به اشغال خود درآورد و با حمله گسترده هوايي شهرهاي بزرگ و فرودگاه مهرآباد را بمباران كرد .

ياشار در دوازدهم مهرماه بدنيا آمد و فرداي آنروز من براي سرزدن به همسر و بچه نوزادم به بيمارستان شريعتي رفته بودم و در اتاق بيماران بودم كه يكباره صداي وحشتناك و گوشخراش آژير قرمز خطر از راديو شنيده شد و بلافاصله از همان پنجره اتاق ديدم كه تعدادي هواپيماي جنگي سياهرنگ كه در ارتفاع خيلي پاييني پرواز ميكردند با سرعت از كنار و جنوب بيمارستان گذشته و به سمت شرق رفتند .

بعداً معلوم شد كه آن هواپيماهاي سياهرنگ جت جنگنده از نوع  ميگ 21 و 19 عراقي و ساخت روسيه بودند كه پس از گذر از كنار بيمارستاني كه من در طبقه سوم آن بودم و زنان زائو از ترس و ناراحتي به خود ميلرزيدند ، بلوار كشاورز و بيمارستان هزارتختخوابي را بمباران كردند .

دو تن از فرزندانم : ياشار با شروع جنگ بدنيا آمد و درسا بلافاصله بعد از خاتمه جنگ پا به اين جهان گذاشت و برخلاف اين وضعيت ياشار ، پسري كاملاً آرام و صلح طلب است و درسا دختري جنگجو شلوغ و ناآرام .

به اين ترتيب جنگ در اواخر تابستان 59 شروع شد و با توجه به بهم ريختگي اوضاع ارتش بعد از انقلاب و عدم آمادگي آن از نظر سازماندهي و تداركات ، ضعف شديدي در مرزها آشكار بود و نيروي قوي وسازمان يافته اي كه بتواند درمقابل ارتش تا دندان مسلح عراق مقاومت نمايد ، وجود نداشت و در شهرها و مناطق اشغال شده نيروهاي محلي و بومي با امكانات بسيار محدود و اوليه در صدد دفاع از شهر و ديار خود برآمده بودند و در تهران هم  اوضاع شهر بشدت نگران كننده بود و هر لحظه خطر بمباران دشمن شهرها را تهديد ميكرد .

كم كم ضد هوايي ها بكار افتاد و اينبار ، هواپيماهاي عراقي از ترس ضد هوايي ها ، شبانه به تهران حمله ميكردند و و ديوار صوتي را شكسته و كوركورانه مناطق مسكوني را بمباران ميكردند .بدليل تشتت در مديريت كشور حميت يكپارچه و منسجم نظامي و تداركاتي و پشتيباني از جبهه نمي شد و لذا شهرهاي مهران و دهلران و قصرشيرين و بستان و سوسنگرد و خرمشهر به دست دشمن افتاد و شهر آبادان هم در محاصره قرار گرفته بود .

جنگ در بدترين شرايط به ما تحميل شده بود ، در شرايط آشفتگي كامل ارتش كه امرايش در سال 57 و 58 اعدام شده بود و ارتش توسري محكمي از ملت خورده بود و بدليل ضعف روحي و رواني حتي قادر نبود سرش را بلند كند، در چنين شرايطي كه صدام برنامه سه روزه براي تصرف تهران و نابودي كامل انقلاب را داشت ، پس از گذشت 2ماه از شروع جنگ ، امام فرمان تشكيل بسيج و ارتش بيست ميليوني را صادر كرد و بسيج تشكيل شد .

منهم كه از ابتدا بصورت غير رسمي عضو كميته و گروههاي حفاظت محلي مساجد جوادالائمه تهران نو و احرار تهرانپارس بودم پس از تشكيل كميته و بسيج هم ، با آن همكاري ميكردم ولي هيچگاه به عضويت رسمي اين نهادها درنيامدم ، آموزشهاي مختلف نظامي را در مساجد ديده بودم و در زمستان 60 هم رفتم سربازي ولي با وجودي كه درست در زمان جنگ در خدمت سربازي بودم هيچگاه به جبهه اعزام نشدم .

خيلي زود پس از تشكيل بسيج و هجوم مردم از مناطق مختلف كشور ، وضعيت جنگ از حالت عقب نشيني و تخليه شهرهاي واقع در خط مقدم ، ابتدا به حالت دفاع و تثبيت مواضع و سپس كم كم به حالت هجوم و اذيت آزار روزافزون دشمن و در نهايت به حملات وسيع و دشمن شكن و آزاد سازي شهرها و روستاهاي اشغال شده تبديل شد .

جوانان زيادي به شهادت رسيدند ، جبهه اي به وسعت مرزهاي غربي و جنوبي كشور از كناره هاي درياچة اروميه تا خليج فارس ، گشوده شده بود و جوانان مبارز و مؤمن در سراسر آن جبهه گسترده حضوريافته و تا آخرين قطره خون خود از خاك ميهن دفاع كردند .

من در همينجا براي همه آنان و از جمله شهيدان بزرگوار : اكبر بهادري ، مسلم شاهوردي محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

محمد تجلي رحيم حجازي حسين محمدي اكبر بهادري رضا بهادري فخارنيا 

در كنار اين ايثار و فداكاري جوانان از جان گذشته و شهادت طلب ،  كه در جبهه هاي جنگ در بزم آتش و خون به دفاع از ميهن پرداخته بودند ، متأسفانه در شهرها هم عده اي انسان از خدا بي خبر و بيدين با فعاليتهاي سوء اقتصادي از قبيل احتكار و گرانفروشي و اختلاس اموال بيت المال و خون مردم شريف و نجيب ايران را به شيشه ميكردند و مثل زالويي با مكيدن خون مردم روزبروز فربه تر مي شدند و هنوز هم ميشوند.

اين افراد چون خون اقشار مختلف مردم را مكيده اند ، نسبت به انواع خطرات و تغيير و تحولات حساس شده و موج سواران قهاري گشته اند ، اين خونخواران از خدا بيخبر ، خيلي زودتر از ديگران با شاخك هاي خود ، طوفانها و آن خطرات احتمالي را از قبل حس نموده و پوسته محافظ لازم را براي خود و منافع خودشان تنيده و آن را از هر خطر و خسارتي بدور داشته و مجدداً بر موج بعدي سوار ميشوند و روز بروز چاقتر مي شوند، اينان محتكرين اند كه به هيچكسي رحم نميكنند و انواع مايحتاج مردم را احتكار ميكنند .

من و تو و او به نيروي پاي مرديمان ثابت كرديم كه ميتوانيم در هر برهه از زمان ، دفاع كنيم و بسازيم . خاكريزهاي انقلاب ، بار ديگر دستان پرتوان را فراخواندند و مردم كشورمان فداكارانه با توجه به حجم عظيم بازسازي ويرانيها ، زمين سرد مناطق جنگزده را با تن خويش گرم و زنده كرد .

 هشت سال دفاع مقدس را در شرايطي به پايان رسانديم كه نگاه شرارت بار قدرتهاي بيگانه ، سوداي شيطنت جديدي را تقويت ميكرد .

 بي شك اگر بسيجيان غيرتمند و جان بركف در مقابل هجوم ناجوانمردانه دشمنان بعثي  دليرانه مقاومت نميكردند ، اينك شاهد ويرانه هاي بسياري بوديم كه ممكن بود حتي نه از ايراني نامي ماند و نه از ايران نشاني .

 ايثار بي غل و غش رزمندگان اسلام ، دستهاي آهيخته را به سان مشت پولاديني بر تنديس كفر و عداوت فرود آورد و سرانجام زمين سوخته هم نتوانست حريف سينه هاي تفتيده شود .

 لاله ها سرخند و اشكها آبي و خونبهاي اشك محرومان ، انقلاب است .

 انقلابي كه حاصل ايثارگريها و جانبازيهاي فداكاراني است كه چراغ بيداري و هوشياري را در مقابل تك تك ايرانيان روشن نگاه داشته و گل آفتاب انقلاب را آبياري كرده اند .

 اينان پرچم شهادت را بر دوش كشيده اند و هنوز هم همان پرچم بر بالاي آرامگاه جاودانيشان به اهتزاز ايستاده است .

كيست كه بار ديگر همانند جانبازان از كوزة صبر ، آب حيات بنوشد و خاك سرخ را با سرودي آبي نقش زند ؟

 آيا ميتوان اين همه ايثار را ناديده گرفت؟، هرگز ، اگر تاكنون هم غفلت شده است از سر دلمشغوليهاي صاحب قلم و ديگر كساني است كه بايد

 كميجان هر روزه با نگاه خورشيدي كه از پس كوه سرفراز دماوند برميخيزد ، جان ميگيرد و گرم ميشود و نظاره گر بازي روزگار است .

 تاريخ پر فراز و نشيبي را پشت سر گذاشته ايم ، ولي هرروز كه در امنيت و آرامش از خواب برميخيزيم ، هر روز كه فرزندانمان را در كمال آسايش خيال راهي مدرسه و دانشگاه ميكنيم ، بايد بياد كساني باشيم كه با نثار سرفرازانة جان عزيز خويشتن ، اين آسايش و امنيت را به ما هديه كردند .

حال كه شاهد ببار نشستن تلاش هاي سازندگي سازندگان هستيم ، بايد كه بياد شجاعت و رادمردي و ازخودگذشتگي و دلاوريهاي غيور مردان وشيرزناني باشيم .

عشقها ، زحمات ، ايثارها و ازخودگذشتگيها وتلاشهاي مردم شجاع و غيوري كه چه در راستاي به ثمر نشاندن درخت تنومند انقلاب و چه در زمينة پيشبرد اهداف و آرمانهاي انقلاب به ذهن ميآيد .

كساني كه در كمال مظلوميت و محروميت از امكانات به جبهه ها هجوم بردند و در مقابل هجوم ويرانگر ايستادگي كردند .

 اين منطقه در طول دوران مبارزه با رژيم ستم شاهي و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و در زمان دفاع مقدس         شهيد تقديم اسلام و ميهن كرده است .

جادارد كه كساني را كه امروز در ميان ما نيستند ولي يادشان با ماست ، بشناسيم و ادامه دهندة راهشان باشيم .

                              سيد مسلم يگانه روزنامة ايران مورخه 9/7/81

 

 

تعزيه و تعزيه خواني

اكبرآقا فرزند آقاحسين كه بعداً نام خانوادگي تجلي را براي خود برگزيده و به مكه نيز مشرف شد و حاج اكبرآقا صدايش ميكردند ، از همان ابتداي تأسيس تعزيه در محله سراب عيسي آباد ، نقش شمر ويزيد و ساير ائمه كفر را بعهده گرفته بود و انصافاً هم آن نقش را خيلي خوب اجرا ميكرد .

صدايش بسيار بلند و رسا بود و با نفس خوبي هم كه داشت اشعار بحر طويل را خيلي روان و غلط غولوط ميخواند و خم به ابرو نميآورد و هنگام تعزيه هم سيگار اشنو ويژه ميكشيد .

پدرم از همان ابتدا سرسلسله خاندان اهل بيت عصمت و طهارت و سرور شهيدان را بازآفريني و نقش آفريني ميكرد و طبيعتاً در آخر تعزيه ، جنگ و جدال سربازان و جوانان بني هاشم با آل سفيان و شهادت فرزندان زهرا به نمايش گذاشته ميشد .

آنان با نهايت شجاعت و دلاوري و اخلاص وغرق در ايمان ، به تنهايي به قلب دشمن بدكار و نابكار و انبوه زده و از كشته پشته مي ساختند و در آخر از شدت تشنگي و انبوه سپاهيان دشمن ، در حالي كه لباس سفيد و كفن شان پوشيده از تيرهاي چوبي شده بود ، كه هنگام دوختن لباس بر روي آن تعبيه شده بود ، بر روي خاك گرم دشت گلگون كربلا مي افتادند و براي آخرين با ر امام حسين را صدا ميزدند .

پدرم كه از سه سالگي من و از سال 1337 تعزيه ميخواند ، در تعزيه نقش امام حسين را اجرا ميكرد و هنوز هم با وجود كهولت سن ، آن نقش را بعهده دارد .

پدرم كه تا اين لحظه در خيمه گاه بر روي منبر چوبي مسجد و يا كرسي يا صندلي نشسته و غمناك سر در گريبان خود فرو برده بود ، ناگهان كمر راست ميكرد و با فرياد ، خواهرش زينب را صدا كرده و از او ميخواست كه ذوالجناح را بياورد ، چون كه خبر رسيده كه مثلاً عباس را از اسب بر زمين افكنده اند .

زينب آه و واويلا كنان دهانه و افسار اسب را ميگرفت و او را  مي آورد و درحاليكه بقيه اهل و عيال امام فرياد واويلا و وامصيبتا مي كشيدند ، امام با عجله بر اسب سوار شده و به سوي ميدان روان ميشد ، در آنجا در حالي كه با سرعت تمام اسب را ميراند به لشگريان شمر ستمگر و ابن سعد ملعون حمله ور ميشد و پس از چند دور ، دور ميدان گشتن ، بر بالاي سر آن كشته ي قوم دغا ، از اسب پياده ميشد و جنازه او را در آغوش ميگرفت و پس از خواندن چند بيت شعر سوزناك ، كه گاهي هم از طرف آن جوان بر خاك افتاده پاسخ داده ميشد و حسابي موجب تألم و تأثر خاطر تماشاچيان شده و اشك آنها را تا آخرين قطره ميچكاند ، تعزيه با دعاي پدرم و سلام به پيشگاه ائمه اطهار و امام عصر والزمان خاتمه مييافت .

موضوع شهيد نمودن پدرم بوسيله شمر هم ، يكي از مواردي بود كه بچه هاي محل در ايام دهه محرم الحرام و روزهاي برگزاري تعزيه براي ما دست مي گرفتند و ما كه در سنين كودكي مالامال از نفرت و تعصب نسبت به شمر و يزيد و آل سفيان شده بوديم ،‌ قطعات شاخ بز را كه مردم پس از خوردن كله و پاچه آنرا در مزبله ها و كوچه ها انداخته بودند ، يافته و با آن كه شبيه خنجر شمر ستمگر بود به بچه هاي شيطان و مردم آزار محله ، حمله ور مي شديم .

آن شاخ ها چقدر تيز بودند و ايمان ما چقدر قوي ،كه آنرا مثل زوبين بدست گرفته و با تخم و تركه ي شياطين و شمر و شمرزادگان مي جنگيديم  و غالباً هم ما از آنها شكست ميخورديم ، لابد مظلوميت و شهادت مظلومانه جزو خصيصه ي امامان و امامزادگان و مشابهين آنها بوده است .

به اين ترتيب بود كه ما بچه ها به تعزيه علاقمند ميشديم و از تخته شمشير چوبي و از درب پيت حلبي روغن و بنزين كه دستگيره هم داشت سپر و قالخان درست ميكرديم و تعزيه بازي ميكرديم .

 

 

 

تعزيه خواني من

در آن زمانها و در دوره دبستان ، من با محمود بهادري و حجت سلطاني و محمد يزدي و اسماعيل يزدي و محمدرضاترك و حميد لقماني و چند نفر ديگر همكلاس و رفيق بودم . عزت الله يزدي كه عكاسي ميكرد و از تعزيه خوانهاي خوب و خوش صداي محله بازار بود ، چند بيت شعر تكخواني در تعزيه ميخواند از قول حضرت عباس در صحنه اي كه شمر از طرف يزيد براي او كه سقاي دشت كربلا و علمدار حسين است امان نامه آورده و از او ميخواهد كه به لشگر يزيد بپيوندد ، تا از كشته شدن نجات يافته و از مزاياي دوستي با شمر و يزيد هم برخوردار شود .

شعر با اين مطلع آغاز ميشد :

 او گون كه ويرر ايسسي سين گون يره            بر وزن : فعيلــــن  فعيلـــــن فعيلن فعيل .

 محمد يزدي و اسماعيل يزدي هم از خانواده يزدي و پسران ميرزا نبي الله و عزت الله يزدي بودند ، كه اين شعر را آوردند و با هم در پشت بام خانه حياط پشتي منزل محمود بهادري آن را ميخوانديم .

 خلاصه بمرور قاطي تعزيه خوانها ميشديم و ماها كه يك نفر پارتي  مثل پدرم در ميان آن گروه داشتيم امكان ورود و ترقي زيادي داشتيم ، در حالي كه ديگران به راحتي نميتوانستند وارد جرگه تعزيه خوانها بشوند .

جعفر جيك جيك هم بود و روح الله ميوه كه رفتيم و سرمان را با روسري هاي عربي و چفيه و عقال ، مثل طفلان صغير حرم و خاندان اهل بيت بستند و در كنار ساير اهل  وعيال امام نشستيم و به عنوان بازيگران صامت و سياهي لشگر در تعزيه شركت كرديم .

اشعار تعزيه كه سرگذشت ائمه اطهار و ذكر مظلوميت آنان و خصوصاً سيدالشهدا و 72 تن يارانش بود و به زبان تركي هم خوانده ميشد ، بقدري در اثر تكرار و تكرار هر ساله در روح و جان مردم كميجان اعم از زن و مرد نفوذ كرده بود ، كه حتي در مواردي با آن گفتگو ميكردند و مثل اشعار فولكلوريك ورد زبان مردم در هنگام كار و تلاش بود و از طرفي فاقد هرگونه بار معنايي منفي و جنسي هم بود .

در حاليكه دختران و زنان در هنگام قاليبافي اشعار فولكلوريك ميخواندند ، مردان در حين كار، اشعار مذهبي و تعزيه را واگويه ميكردند و در هنگام درو ، آبياري ، خرمنكوبي ، كوزه گري و غيره بود كه اين اشعار را با حالت محزون با خود زمزمه ميكردند.

در مراحل بعدي نيز من نقش هاي مختلفي از قبيل طفلان زينب و عبدالله بن حسن و جبرئيل و را در جبهه موافق بعهده گرفته و با موفقيت اجرا ميكردم .

آخرين بار نقش مارد را به عهده من گذاشتند ، مارد يكي از پهلوانان قوي و بت پرست لشگر يزيد بود كه در جريان تعزيه شهادت عباس ابن علي ، حاضر ميشد بعنوان اولين نفر  به جنگ حضرت ابوالفضل العباس ، علمدار كربلا برود .

من اطلاعي از موسيقي و الحان و مايه هاي آواز و غير آن ندارم ولي ميدانستم كه از قديم الايام تاكنون كساني كه در جبهه ي امام نقش آفريني ميكردند ، اشعار خود را با صداي نسبتاً نازك و ملايم و آواز حزين و لحن كشدار و غمين مي خواندند ، و افراد جبهه دشمن و طرفداران يزيد و معاويه عليه اللعنه ، اشعار خود را با صداي بلند و آواز كلفت و خشن و ترسناك ميخواندند ، بنحوي كه دل شنونده از ترس مي لرزيد .

وقتي كه نوبت خواندن به من رسيد شروع به خواندن شعر از روي نسخه كردم .

اولين مصرع را كه با صداي مخالف خواندم ، دلم هري ريخت پايين و توي دلم خالي شد و با خودم گفتم اين صدا كه به من نمي آيد و من بايد با صداي موافق بخوانم ، فوراً لحن خودم را عوض كردم و بقيه آن بيت را با لحن موافق خواندم ، ديدم مضمون و مفهوم شعر با لحن موافق نميخورد و اين كلام ،كلام دشمن است و لذا بازهم لحن خودم را عوض كردم و با لحن مخالف شعر را خواندم .

با اين همه تغيير در لحن و صدا در ميان آن جمعيت انبوه تماشاچي ، حسابي خودم را گم كرده بودم و توي دلم دنبال راهي براي خلاصي بودم كه چشمم به فهرست گردان افتاد ديدم او كه خودش را به من رسانده بود با غيظ گفت :

 “ بسده بسده چال طپپالي گيد ايشييه “ يعني ؛ كافيه كافيه برو به جنگ گند زدي  .

خلاصه اين آخري بقدري افتضاح بار آورد كه من براي هميشه تعزيه خواني را ترك كردم .

 پيدايش تعزيه خواني

با اداي احترام به ارواح پاك و مطهر سيدالشهدا و 72 تن ياران جانبازش و طلب رحمت و شفاعت آن امام همام براي خود و والدينم و تمام كساني كه در جهت برگزاري مراسم آموزنده و مذهبي و مردمي تعزيه همت گماشته اند .

جوانان زيادي به شهادت رسيدند ، جبهه اي به وسعت مرزهاي غربي و جنوبي كشور از كناره هاي درياچة اروميه تا خليج فارس ، گشوده شده بود و جوانان مبارز و مؤمن در سراسر آن جبهه گسترده حضوريافته و تا آخرين قطره خون خود از خاك ميهن دفاع كردند ، و من در همينجا براي همه آنان و از جمله شهيدان بزرگوار : اكبر بهادري ، مسلم شاهوردي ، محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال ، براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

در كنار اين ايثار و فداكاري جوانان از جان گذشته و شهادت طلب ،  كه در جبهه هاي جنگ در بزم آتش و خون به دفاع از ميهن پرداخته بودند ، متأسفانه در شهرها هم عده اي انسان از خدا بي خبر و بيدين با فعاليتهاي سوء اقتصادي از قبيل احتكار و گرانفروشي و اختلاس اموال بيت المال و خون مردم شريف و نجيب ايران را به شيشه ميكردند و مثل زالويي با مكيدن خون مردم روزبروز فربه تر مي شدند و هنوز هم ميشوند.

اين افراد چون خون اقشار مختلف مردم را مكيده اند ، نسبت به انواع خطرات و تغيير و تحولات حساس شده و موج سواران قهاري گشته اند ، اين خونخواران از خدا بيخبر ، خيلي زودتر از ديگران با شاخك هاي خود ، طوفانها و آن خطرات احتمالي را از قبل حس نموده و پوسته محافظ لازم را براي خود و منافع خودشان تنيده و آن را از هر خطر و خسارتي بدور داشته و مجدداً بر موج بعدي سوار ميشوند و روز بروز چاقتر مي شوند، اينان محتكرين اند كه به هيچكسي رحم نميكنند و انواع مايحتاج مردم را احتكار ميكنند .  

شهيد حسين يوسفي برچلوئي از شهداي جنگ

                                                                روزنامة جمهوري اسلامي 25/8/74 صفحة 11

شهيد جاودانه ترين واژة تاريخ است .

شهيدان مظهر ايثار بودند و از جان كه گرانمايه ترين گوهر وجودشان بود از براي ما دست شستند و چون درك عظمت و بزرگي مقام اين عزيزان و پاكباختگان عاشق امري مشكل است و تفاوت بين آنان را فقط خداي مهربان ميتواند تشخيص دهد .

لذا تصميم بر آن شد كه با توجه به ترتيب الفبايي حروف نام خانوادگي اين عزيزان ، از آنها ياد شود و در پايان نيز جدولي كه نشانگر ترتيب تاريخ به شهادت رسيدن آنان است ارائه ميشود .

خداوند با عظمت را عذر تقصير ميخواهم و بر اين موهبتي كه در آستانة راه اين بنده ارزاني داشته شاكر و سپاسگزارم و همچنين از خانواده هاي محترم شهداي گرانقدر كميجان و ... كه اين حقير را شايستة اعتماد دانسته و اطلاعات لازم را در اختيارم گذاشتند منت دارم .

 اين مختصر را كه نه در خور عظمت و بلندي روح تمامي شهيدان است به روان پاك شهداي كميجان كه روح بيداري ايرانيان بودند تقديم مي كنم .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو