شهداي كميجان مرداني از بهشت , KOMIJAN's SHOHADA   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيهخواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد


پرشينبلاگ


:حضور و غياب

  بچه باحالها

بنياد شهيد

لينك دوم

لينك سوم

  صاحبخونه

 

 

  ای شهيد

 

 اي شهيد

 با ريختن خون تو

 بر سرزمين كربلا

گلي از آزادي شكفت

و قطره قطره خون تو

درسي از ايمان و پايداري به ما داد

و به ما و آيندگان ياد داد

كه شهادت يعني عشق

و گذشتن از خود

يعني چه ؟

ديرزماني است كه مي شناسمت ، البته نه با نام و نشان ، نامت همان نام پرآوازه ، همان نام پرمعنا ، همان نام پيچيده در نخلستانهاي جنوب و كوهستانهاي غرب و نشانت در آنسوي لحظه هاي ديدار كه هرگز نيافتمش .

اعلاميه هايت را كه بر در و ديوار ميديدم ، هنوز نامت را نخوانده مي شناختمت و چه آشنا بودي در نظرم ، در گوشه گوشه هاي ذهنم بدنبال جايي ميگشتم كه تو را از آنجا مي شناختم ، ولي اينها فقط يك وابستگي بلند و وسيع قلبي بود بين ما و شما ، وگرنه ما كه با همديگر آشنايي يا نسبت خوني نداشتيم .

 چه ميگويم ؟

 از كجا ميدانم ؟

پس چرا دلم پر ميكشيد و در چشمم سوزش اشك را حس ميكردم ؟

 اگر نسبت نداشتيم ، چرا دلم ميخواست در نبودش اشك بريزم ؟

 وچرا اين قطرات سوزان اشك پوست صورتم را مي سوزاند ؟

 شايد كه از گذشته هاي دور يك نسبتي بين من و تو بود وگرنه چرا تصويرت اينهمه بنظرم آشنا مي آمد ؟

 اينكه لباسهايمان از هرم يك آفتاب خشك شده باشد ، كافي نيست ، اين كشش و جذبه حتماً يك علت ديگر دارد و من آن علت را نميتوانم درك كنم .

دير زماني است كه مي شناسمت ، اي دوست ، اگرچه نديدمت ، ولي مي شناسمت و با اينكه مي شناسمت ، هزار حيف كه هنوز نشناختمت.

دوست به حق پيوستة من ، كدامين واسطه ترا با خدا پيوند داد ؟ عشق بود ؟ عبادت بود ؟ يا دعاهاي نيمه شب مادرت ؟ شايد دستهايي كه به دعا بلند كرده بودي پلي شد ميان تو و خدا و تو از آن پل گذشتي و مارا اينطرف واگذاشتي ؟

 وتو چه پيروزمندانه از آن پل عبور كردي و به مقصود رسيدي ؟

 وقتي كه پل عبور برقرار شد ، مردد بودي كه بروي يا بماني ؟

 آخر در فضايي تنفس ميكردي كه از عطر گلهاي خوشبوي صداقت مملو بود .

خودت بودي و خودت و رنگ بيگانگي بر چهره ات نبود ، اگرچه از نظر مال و منال ضعيف بودي ، ولي از حيث عقل و كمال و ايمان و يقين و توكل قوي و ثروتمند بودي . بدور از پيچيدگي هاي روابط شهري ، ساده و بي ريا و خالي از تكلف به سپيدي دشتهاي وسيع بزچلو با آرامي روئيدي و بزرگ شدي و برخلاف ديگران كه بمرور پژمرده و كوچك ميشوند ، تو اما همچنان بزرگ و شاداب ماندي و همچنان مثل گلهاي هميشه بهار دائماً عطر افشاني خواهي كرد و جاودان خواهي بود و همين افتخار پدر و مادرت را بس . بوي احساست هنوز كوچه هاي باران خورده و كاهگلي كميجان را نوازش ميكند و گرمي مهرت هنوز خانه هاي حسرت زدة مادران چشم براه كميجاني را در سرماي آرزوهاي بر دل مانده ، صفا مي بخشد.

 از نظر جذابيت ، زبانزد اهل معني بودي و براي خويشان و دوستان و آشتايان ، محل مباهات بودي و براي رسيدن به باورهايت ، ناممكن ها را ممكن مي كردي و طبيعت را در راه نيات پاك خود وادار به تسليم و آرامش ميكردي و آخر هم آنچه را ميخواستي برگزيدي و به آنچه شايسته ات بود رسيدي .

نوش جانت باد و گواراي وجودت باد ساغر زمزم از دست ساقي كوثر و شفيع روز محشر .

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو