ای شهيد

 اي شهيد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 با ريختن خون تو

 بر سرزمين كربلا

گلي از آزادي شكفت

و قطره قطره خون تو

درسي از ايمان و پايداري به ما داد

و به ما و آيندگان ياد داد

كه شهادت يعني عشق

و گذشتن از خود

يعني چه ؟

ديرزماني است كه مي شناسمت ، البته نه با نام و نشان ، نامت همان نام پرآوازه ، همان نام پرمعنا ، همان نام پيچيده در نخلستانهاي جنوب و كوهستانهاي غرب و نشانت در آنسوي لحظه هاي ديدار كه هرگز نيافتمش .

اعلاميه هايت را كه بر در و ديوار ميديدم ، هنوز نامت را نخوانده مي شناختمت و چه آشنا بودي در نظرم ، در گوشه گوشه هاي ذهنم بدنبال جايي ميگشتم كه تو را از آنجا مي شناختم ، ولي اينها فقط يك وابستگي بلند و وسيع قلبي بود بين ما و شما ، وگرنه ما كه با همديگر آشنايي يا نسبت خوني نداشتيم .

 چه ميگويم ؟

 از كجا ميدانم ؟

پس چرا دلم پر ميكشيد و در چشمم سوزش اشك را حس ميكردم ؟

 اگر نسبت نداشتيم ، چرا دلم ميخواست در نبودش اشك بريزم ؟

 وچرا اين قطرات سوزان اشك پوست صورتم را مي سوزاند ؟

 شايد كه از گذشته هاي دور يك نسبتي بين من و تو بود وگرنه چرا تصويرت اينهمه بنظرم آشنا مي آمد ؟

 اينكه لباسهايمان از هرم يك آفتاب خشك شده باشد ، كافي نيست ، اين كشش و جذبه حتماً يك علت ديگر دارد و من آن علت را نميتوانم درك كنم .

دير زماني است كه مي شناسمت ، اي دوست ، اگرچه نديدمت ، ولي مي شناسمت و با اينكه مي شناسمت ، هزار حيف كه هنوز نشناختمت.

دوست به حق پيوستة من ، كدامين واسطه ترا با خدا پيوند داد ؟ عشق بود ؟ عبادت بود ؟ يا دعاهاي نيمه شب مادرت ؟ شايد دستهايي كه به دعا بلند كرده بودي پلي شد ميان تو و خدا و تو از آن پل گذشتي و مارا اينطرف واگذاشتي ؟

 وتو چه پيروزمندانه از آن پل عبور كردي و به مقصود رسيدي ؟

 وقتي كه پل عبور برقرار شد ، مردد بودي كه بروي يا بماني ؟

 آخر در فضايي تنفس ميكردي كه از عطر گلهاي خوشبوي صداقت مملو بود .

خودت بودي و خودت و رنگ بيگانگي بر چهره ات نبود ، اگرچه از نظر مال و منال ضعيف بودي ، ولي از حيث عقل و كمال و ايمان و يقين و توكل قوي و ثروتمند بودي . بدور از پيچيدگي هاي روابط شهري ، ساده و بي ريا و خالي از تكلف به سپيدي دشتهاي وسيع بزچلو با آرامي روئيدي و بزرگ شدي و برخلاف ديگران كه بمرور پژمرده و كوچك ميشوند ، تو اما همچنان بزرگ و شاداب ماندي و همچنان مثل گلهاي هميشه بهار دائماً عطر افشاني خواهي كرد و جاودان خواهي بود و همين افتخار پدر و مادرت را بس . بوي احساست هنوز كوچه هاي باران خورده و كاهگلي كميجان را نوازش ميكند و گرمي مهرت هنوز خانه هاي حسرت زدة مادران چشم براه كميجاني را در سرماي آرزوهاي بر دل مانده ، صفا مي بخشد.

 از نظر جذابيت ، زبانزد اهل معني بودي و براي خويشان و دوستان و آشتايان ، محل مباهات بودي و براي رسيدن به باورهايت ، ناممكن ها را ممكن مي كردي و طبيعت را در راه نيات پاك خود وادار به تسليم و آرامش ميكردي و آخر هم آنچه را ميخواستي برگزيدي و به آنچه شايسته ات بود رسيدي .

نوش جانت باد و گواراي وجودت باد ساغر زمزم از دست ساقي كوثر و شفيع روز محشر .

/ 0 نظر / 8 بازدید