جنگ تحميلی

 

جنگ تحميلي

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

طي سالهاي 58 و 59 ادعاي ديرينه خودمختاري كردها كه مورد حمايت نيروهاي چپ بود ، دوباره سربازكرده و با تشكيل احزاب و گروههاي كومله و حزب كمونيست كردستان شكل تازه اي بخود گرفته و آنها براي گردآوري سلاح به پادگان سنندج حمله كرده و ناامني هايي ايجاد كردند .

علاوه بر اين ادعاهای مختلفی در مناطق عرب نشين خرمشهر و بلوچ نشين زاهدان و ترکمن صحرا و گنبد و ترک نشين نقده و آذربايجان برپا شده و زخم های کهنه ای سر باز کرده و هرکسی بدنبال ماهی گرفتن از اين آب گل آلود بود . دولت موقت هم نگران اين بود که نکند برخوردهای تند با آنان موجب ذهنيت سازی منفی در مردم گردد و حتی الامکان سعی داشت اين فتنه ها را با پند و اندرز و نصيحت بخواباند .

از طرف ديگر بدليل ضعف بنيه نظامي در مناطق مرزي و ازهم پاشيدن مديريت ارتش در اوايل انقلاب ، ارتش عراق هم هر از گاهي به مرز غربي كشور تجاوز مينمود و از طرف ايران هم كه فعلاً آمادگي درگيري با همسايگان را نداشت ، فقط نامه هاي اعتراض آميز به سازمان ملل نوشته ميشد .

در اواخر شهريور ارتش متجاوز عراق طي يك هجوم و يورش ناگهاني و همه جانبه بخش هاي وسيعي از خاك ميهن ما را به اشغال خود درآورد و با حمله گسترده هوايي شهرهاي بزرگ و فرودگاه مهرآباد را بمباران كرد .

ياشار در دوازدهم مهرماه بدنيا آمد و فرداي آنروز من براي سرزدن به همسر و بچه نوزادم به بيمارستان شريعتي رفته بودم و در اتاق بيماران بودم كه يكباره صداي وحشتناك و گوشخراش آژير قرمز خطر از راديو شنيده شد و بلافاصله از همان پنجره اتاق ديدم كه تعدادي هواپيماي جنگي سياهرنگ كه در ارتفاع خيلي پاييني پرواز ميكردند با سرعت از كنار و جنوب بيمارستان گذشته و به سمت شرق رفتند .

بعداً معلوم شد كه آن هواپيماهاي سياهرنگ جت جنگنده از نوع  ميگ 21 و 19 عراقي و ساخت روسيه بودند كه پس از گذر از كنار بيمارستاني كه من در طبقه سوم آن بودم و زنان زائو از ترس و ناراحتي به خود ميلرزيدند ، بلوار كشاورز و بيمارستان هزارتختخوابي را بمباران كردند .

دو تن از فرزندانم : ياشار با شروع جنگ بدنيا آمد و درسا بلافاصله بعد از خاتمه جنگ پا به اين جهان گذاشت و برخلاف اين وضعيت ياشار ، پسري كاملاً آرام و صلح طلب است و درسا دختري جنگجو شلوغ و ناآرام .

به اين ترتيب جنگ در اواخر تابستان 59 شروع شد و با توجه به بهم ريختگي اوضاع ارتش بعد از انقلاب و عدم آمادگي آن از نظر سازماندهي و تداركات ، ضعف شديدي در مرزها آشكار بود و نيروي قوي وسازمان يافته اي كه بتواند درمقابل ارتش تا دندان مسلح عراق مقاومت نمايد ، وجود نداشت و در شهرها و مناطق اشغال شده نيروهاي محلي و بومي با امكانات بسيار محدود و اوليه در صدد دفاع از شهر و ديار خود برآمده بودند و در تهران هم  اوضاع شهر بشدت نگران كننده بود و هر لحظه خطر بمباران دشمن شهرها را تهديد ميكرد .

كم كم ضد هوايي ها بكار افتاد و اينبار ، هواپيماهاي عراقي از ترس ضد هوايي ها ، شبانه به تهران حمله ميكردند و و ديوار صوتي را شكسته و كوركورانه مناطق مسكوني را بمباران ميكردند .بدليل تشتت در مديريت كشور حميت يكپارچه و منسجم نظامي و تداركاتي و پشتيباني از جبهه نمي شد و لذا شهرهاي مهران و دهلران و قصرشيرين و بستان و سوسنگرد و خرمشهر به دست دشمن افتاد و شهر آبادان هم در محاصره قرار گرفته بود .

جنگ در بدترين شرايط به ما تحميل شده بود ، در شرايط آشفتگي كامل ارتش كه امرايش در سال 57 و 58 اعدام شده بود و ارتش توسري محكمي از ملت خورده بود و بدليل ضعف روحي و رواني حتي قادر نبود سرش را بلند كند، در چنين شرايطي كه صدام برنامه سه روزه براي تصرف تهران و نابودي كامل انقلاب را داشت ، پس از گذشت 2ماه از شروع جنگ ، امام فرمان تشكيل بسيج و ارتش بيست ميليوني را صادر كرد و بسيج تشكيل شد .

منهم كه از ابتدا بصورت غير رسمي عضو كميته و گروههاي حفاظت محلي مساجد جوادالائمه تهران نو و احرار تهرانپارس بودم پس از تشكيل كميته و بسيج هم ، با آن همكاري ميكردم ولي هيچگاه به عضويت رسمي اين نهادها درنيامدم ، آموزشهاي مختلف نظامي را در مساجد ديده بودم و در زمستان 60 هم رفتم سربازي ولي با وجودي كه درست در زمان جنگ در خدمت سربازي بودم هيچگاه به جبهه اعزام نشدم .

خيلي زود پس از تشكيل بسيج و هجوم مردم از مناطق مختلف كشور ، وضعيت جنگ از حالت عقب نشيني و تخليه شهرهاي واقع در خط مقدم ، ابتدا به حالت دفاع و تثبيت مواضع و سپس كم كم به حالت هجوم و اذيت آزار روزافزون دشمن و در نهايت به حملات وسيع و دشمن شكن و آزاد سازي شهرها و روستاهاي اشغال شده تبديل شد .

جوانان زيادي به شهادت رسيدند ، جبهه اي به وسعت مرزهاي غربي و جنوبي كشور از كناره هاي درياچة اروميه تا خليج فارس ، گشوده شده بود و جوانان مبارز و مؤمن در سراسر آن جبهه گسترده حضوريافته و تا آخرين قطره خون خود از خاك ميهن دفاع كردند .

من در همينجا براي همه آنان و از جمله شهيدان بزرگوار : اكبر بهادري ، مسلم شاهوردي محمد تجلي ، رحيم حجازي ، احمد كميجاني ، بهادري ، برقي ، رضا نوروزي ، عابس نوروزي و ساير شهيدان كميجان و ايران و پدران و مادرانشان اداي احترام كرده و از خداوند متعال براي همة آنان ، طلب مغفرت و آمرزش مينمايم .

محمد تجلي رحيم حجازي حسين محمدي اكبر بهادري رضا بهادري فخارنيا 

در كنار اين ايثار و فداكاري جوانان از جان گذشته و شهادت طلب ،  كه در جبهه هاي جنگ در بزم آتش و خون به دفاع از ميهن پرداخته بودند ، متأسفانه در شهرها هم عده اي انسان از خدا بي خبر و بيدين با فعاليتهاي سوء اقتصادي از قبيل احتكار و گرانفروشي و اختلاس اموال بيت المال و خون مردم شريف و نجيب ايران را به شيشه ميكردند و مثل زالويي با مكيدن خون مردم روزبروز فربه تر مي شدند و هنوز هم ميشوند.

اين افراد چون خون اقشار مختلف مردم را مكيده اند ، نسبت به انواع خطرات و تغيير و تحولات حساس شده و موج سواران قهاري گشته اند ، اين خونخواران از خدا بيخبر ، خيلي زودتر از ديگران با شاخك هاي خود ، طوفانها و آن خطرات احتمالي را از قبل حس نموده و پوسته محافظ لازم را براي خود و منافع خودشان تنيده و آن را از هر خطر و خسارتي بدور داشته و مجدداً بر موج بعدي سوار ميشوند و روز بروز چاقتر مي شوند، اينان محتكرين اند كه به هيچكسي رحم نميكنند و انواع مايحتاج مردم را احتكار ميكنند .

من و تو و او به نيروي پاي مرديمان ثابت كرديم كه ميتوانيم در هر برهه از زمان ، دفاع كنيم و بسازيم . خاكريزهاي انقلاب ، بار ديگر دستان پرتوان را فراخواندند و مردم كشورمان فداكارانه با توجه به حجم عظيم بازسازي ويرانيها ، زمين سرد مناطق جنگزده را با تن خويش گرم و زنده كرد .

 هشت سال دفاع مقدس را در شرايطي به پايان رسانديم كه نگاه شرارت بار قدرتهاي بيگانه ، سوداي شيطنت جديدي را تقويت ميكرد .

 بي شك اگر بسيجيان غيرتمند و جان بركف در مقابل هجوم ناجوانمردانه دشمنان بعثي  دليرانه مقاومت نميكردند ، اينك شاهد ويرانه هاي بسياري بوديم كه ممكن بود حتي نه از ايراني نامي ماند و نه از ايران نشاني .

 ايثار بي غل و غش رزمندگان اسلام ، دستهاي آهيخته را به سان مشت پولاديني بر تنديس كفر و عداوت فرود آورد و سرانجام زمين سوخته هم نتوانست حريف سينه هاي تفتيده شود .

 لاله ها سرخند و اشكها آبي و خونبهاي اشك محرومان ، انقلاب است .

 انقلابي كه حاصل ايثارگريها و جانبازيهاي فداكاراني است كه چراغ بيداري و هوشياري را در مقابل تك تك ايرانيان روشن نگاه داشته و گل آفتاب انقلاب را آبياري كرده اند .

 اينان پرچم شهادت را بر دوش كشيده اند و هنوز هم همان پرچم بر بالاي آرامگاه جاودانيشان به اهتزاز ايستاده است .

كيست كه بار ديگر همانند جانبازان از كوزة صبر ، آب حيات بنوشد و خاك سرخ را با سرودي آبي نقش زند ؟

 آيا ميتوان اين همه ايثار را ناديده گرفت؟، هرگز ، اگر تاكنون هم غفلت شده است از سر دلمشغوليهاي صاحب قلم و ديگر كساني است كه بايد

 كميجان هر روزه با نگاه خورشيدي كه از پس كوه سرفراز دماوند برميخيزد ، جان ميگيرد و گرم ميشود و نظاره گر بازي روزگار است .

 تاريخ پر فراز و نشيبي را پشت سر گذاشته ايم ، ولي هرروز كه در امنيت و آرامش از خواب برميخيزيم ، هر روز كه فرزندانمان را در كمال آسايش خيال راهي مدرسه و دانشگاه ميكنيم ،بايد بياد كساني باشيم كه با نثار سرفرازانة جان عزيز خويشتن ، اين آسايش و امنيت را به ما هديه كردند .

حال كه شاهد ببار نشستن تلاش هاي سازندگي سازندگان هستيم ، بايد كه بياد شجاعت و رادمردي و ازخودگذشتگي و دلاوريهاي غيور مردان وشيرزناني باشيم .

عشقها ، زحمات ، ايثارها و ازخودگذشتگيها وتلاشهاي مردم شجاع و غيوري كه چه در راستاي به ثمر نشاندن درخت تنومند انقلاب و چه در زمينة پيشبرد اهداف و آرمانهاي انقلاب به ذهن ميآيد .

كساني كه در كمال مظلوميت و محروميت از امكانات به جبهه ها هجوم بردند و در مقابل هجوم ويرانگر ايستادگي كردند .

 اين منطقه در طول دوران مبارزه با رژيم ستم شاهي و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و در زمان دفاع مقدس         شهيد تقديم اسلام و ميهن كرده است .

جادارد كه كساني را كه امروز در ميان ما نيستند ولي يادشان با ماست ، بشناسيم و ادامه دهندة راهشان باشيم .

                              سيد مسلم يگانه روزنامة ايران مورخه 9/7/81

 

 

تعزيه و تعزيه خواني

اكبرآقا فرزند آقاحسين كه بعداً نام خانوادگي تجلي را براي خود برگزيده و به مكه نيز مشرف شد و حاج اكبرآقا صدايش ميكردند ، از همان ابتداي تأسيس تعزيه در محله سراب عيسي آباد ، نقش شمر ويزيد و ساير ائمه كفر را بعهده گرفته بود و انصافاً هم آن نقش را خيلي خوب اجرا ميكرد .

صدايش بسيار بلند و رسا بود و با نفس خوبي هم كه داشت اشعار بحر طويل را خيلي روان و غلط غولوط ميخواند و خم به ابرو نميآورد و هنگام تعزيه هم سيگار اشنو ويژه ميكشيد .

پدرم از همان ابتدا سرسلسله خاندان اهل بيت عصمت و طهارت و سرور شهيدان را بازآفريني و نقش آفريني ميكرد و طبيعتاً در آخر تعزيه ، جنگ و جدال سربازان و جوانان بني هاشم با آل سفيان و شهادت فرزندان زهرا به نمايش گذاشته ميشد .

آنان با نهايت شجاعت و دلاوري و اخلاص وغرق در ايمان ، به تنهايي به قلب دشمن بدكار و نابكار و انبوه زده و از كشته پشته مي ساختند و در آخر از شدت تشنگي و انبوه سپاهيان دشمن ، در حالي كه لباس سفيد و كفن شان پوشيده از تيرهاي چوبي شده بود ، كه هنگام دوختن لباس بر روي آن تعبيه شده بود ، بر روي خاك گرم دشت گلگون كربلا مي افتادند و براي آخرين با ر امام حسين را صدا ميزدند .

پدرم كه از سه سالگي من و از سال 1337 تعزيه ميخواند ، در تعزيه نقش امام حسين را اجرا ميكرد و هنوز هم با وجود كهولت سن ، آن نقش را بعهده دارد .

پدرم كه تا اين لحظه در خيمه گاه بر روي منبر چوبي مسجد و يا كرسي يا صندلي نشسته و غمناك سر در گريبان خود فرو برده بود ، ناگهان كمر راست ميكرد و با فرياد ، خواهرش زينب را صدا كرده و از او ميخواست كه ذوالجناح را بياورد ، چون كه خبر رسيده كه مثلاً عباس را از اسب بر زمين افكنده اند .

زينب آه و واويلا كنان دهانه و افسار اسب را ميگرفت و او را  مي آورد و درحاليكه بقيه اهل و عيال امام فرياد واويلا و وامصيبتا مي كشيدند ، امام با عجله بر اسب سوار شده و به سوي ميدان روان ميشد ، در آنجا در حالي كه با سرعت تمام اسب را ميراند به لشگريان شمر ستمگر و ابن سعد ملعون حمله ور ميشد و پس از چند دور ، دور ميدان گشتن ، بر بالاي سر آن كشته ي قوم دغا ، از اسب پياده ميشد و جنازه او را در آغوش ميگرفت و پس از خواندن چند بيت شعر سوزناك ، كه گاهي هم از طرف آن جوان بر خاك افتاده پاسخ داده ميشد و حسابي موجب تألم و تأثر خاطر تماشاچيان شده و اشك آنها را تا آخرين قطره ميچكاند ، تعزيه با دعاي پدرم و سلام به پيشگاه ائمه اطهار و امام عصر والزمان خاتمه مييافت .

موضوع شهيد نمودن پدرم بوسيله شمر هم ، يكي از مواردي بود كه بچه هاي محل در ايام دهه محرم الحرام و روزهاي برگزاري تعزيه براي ما دست مي گرفتند و ما كه در سنين كودكي مالامال از نفرت و تعصب نسبت به شمر و يزيد و آل سفيان شده بوديم ،‌ قطعات شاخ بز را كه مردم پس از خوردن كله و پاچه آنرا در مزبله ها و كوچه ها انداخته بودند ، يافته و با آن كه شبيه خنجر شمر ستمگر بود به بچه هاي شيطان و مردم آزار محله ، حمله ور مي شديم .

آن شاخ ها چقدر تيز بودند و ايمان ما چقدر قوي ،كه آنرا مثل زوبين بدست گرفته و با تخم و تركه ي شياطين و شمر و شمرزادگان مي جنگيديم  و غالباً هم ما از آنها شكست ميخورديم ، لابد مظلوميت و شهادت مظلومانه جزو خصيصه ي امامان و امامزادگان و مشابهين آنها بوده است .

به اين ترتيب بود كه ما بچه ها به تعزيه علاقمند ميشديم و از تخته شمشير چوبي و از درب پيت حلبي روغن و بنزين كه دستگيره هم داشت سپر و قالخان درست ميكرديم و تعزيه بازي ميكرديم .

 

 

 

تعزيه خواني من

در آن زمانها و در دوره دبستان ، من با محمود بهادري و حجت سلطاني و محمد يزدي و اسماعيل يزدي و محمدرضاترك و حميد لقماني و چند نفر ديگر همكلاس و رفيق بودم . عزت الله يزدي كه عكاسي ميكرد و از تعزيه خوانهاي خوب و خوش صداي محله بازار بود ، چند بيت شعر تكخواني در تعزيه ميخواند از قول حضرت عباس در صحنه اي كه شمر از طرف يزيد براي او كه سقاي دشت كربلا و علمدار حسين است امان نامه آورده و از او ميخواهد كه به لشگر يزيد بپيوندد ، تا از كشته شدن نجات يافته و از مزاياي دوستي با شمر و يزيد هم برخوردار شود .

شعر با اين مطلع آغاز ميشد :

 او گون كه ويرر ايسسي سين گون يره            بر وزن : فعيلــــن  فعيلـــــن فعيلن فعيل .

 محمد يزدي و اسماعيل يزدي هم از خانواده يزدي و پسران ميرزا نبي الله و عزت الله يزدي بودند ، كه اين شعر را آوردند و با هم در پشت بام خانه حياط پشتي منزل محمود بهادري آن را ميخوانديم .

 خلاصه بمرور قاطي تعزيه خوانها ميشديم و ماها كه يك نفر پارتي  مثل پدرم در ميان آن گروه داشتيم امكان ورود و ترقي زيادي داشتيم ، در حالي كه ديگران به راحتي نميتوانستند وارد جرگه تعزيه خوانها بشوند .

/ 0 نظر / 3 بازدید